همینطور که تو عکسام می گشتم، رسیدم به عکس مادربزرگ.  لباسی که می خواست و براش هدیه داده بودم رو پوشیده و تو دوربین رو نگاه می کنه. یه جا تنها وایستاده، یه جای دیگه دستش رو گذاشته رو شونه پسرعموم و با بابا و عمو و پسرعمو نشستن، تو هیچکدوم از عکسها نمی خنده.

    همه می گن من شبیه مادربزرگم. عکس رو نگاه می کنم، لبم و چشمام شبیهشن و شاید فرم صورتم (این اخم بین دو ابرو رو نمی دونم از کی به ارث بردم، یعنی می دونم، از پدرم).  همه می گن مادربزرگ بهش نمی اومد که به این زودیا رفتنی باشه. هیشکی چروکهای رو صورتش رو یادش نمی یاد. من اینجا تو عکس کلی چروک می بینم رو صورتش، دور لبش و لکهایی که رو پوستش افتاده بودن و حرصش می دادن.

    غیر فرم صورت و لب و چشمام، غرغرو بودن رو هم لابد از اون به ارث بردم. ولی مادربزرگ پر از شور زندگی بود، تا آخرین لحظه عمرش می گن فکر نمی کرده به مردن، مرگش خیلی ناگهانی و بی مقدمه بود،  من فقط تجربه مرگ پدربزرگ رو داشتم و خیال می کردم آدما باید سالها زمین گیر باشن و در انتظار مرگ تا بمیرن. من این عشق به زندگی رو هم ازش به ارث نبردم. تو عکس ناخوناش رو حنا گذاشته. من همیشه ناخونام رو شکستم و باید قایمشون کنم، لاکی که تو یه جشنی اگه بزنم تا آخر مراسم هم دووم نمی یاره. این وجه ام را که دو ساعت نمی تونم یه جا بند بشم رو هم از اون ارث بردم (گَزَیَنتی بودن رو) و زیاد حرف زدن را. و لابد اینکه می تونم سه روز تو خونه بمونم و تا سر کوچه هم نرم و یا به یکباره چنان ساکت شوم که انگار زبان ندارم را هم از پدربزرگ به ارث برده ام.

مادربزرگ چه آرزوهایی، چه رازهایی چه خاطراتی رو با خودش برد و ما هیچ وقت ازشون خبردار نمی شیم؟

......

....