آسوده بخواب، شهر در امن و امان است

خوابیدن و خوابدیدن هم برایم معضلی شده. شبها بد میخوابم. نه اینکه تو خواب حرف بزنم، یا مثلن فریاد بکشم و از خواب بپرم یا تو خواب راه برم. (یعنی تا حالا کسی در این موردها حرفی بهم نزده. مثلا د.خ. همیشه تو خواب یا با مامان و باباش حرف می زد و سفری به خونشون داشت و یا اینکه داشت با مشتریهای شرکتشون تلفنی صحبت میکرد و هر وقت اینا رو بهش میگفتم، می گفت: "ولی تو همیشه آروم می خوابی" . ) ولی من آروم نمی خوابیدم.
اغلب شبها خوابای بد می بینم، کابوسهایی که مدتهاست بهشون فکر نمیکنم و بعضی صبحها از خستگی خوابهایی که دیدم دلم میخواد دوباره بخوابم و یا خیلی شبها از خواب که میپرم، از ترس خوابی که دیدم دیگه خوابم نمیبره. چند هفته پیش خواب بدی دیدم که تبدیل به ترس این روزهام شده و یا امروز صبح با یه خواب وحشتناک از خواب پریدم و تا وقتی که هوا روشن نشد جرات نمیکردم از زیر پتو بیام بیرون(با این ساختمونی هم که جلوی خونه ساختن، شکر خدا لنگ ظهر هم هنوزخونه ما تاریکه) دیروز صبح یه خواب مزخرفی دیدم که صبح دلم میخواست بلند بلند گریه کنم. خلاصه که، دریغ از یه خواب خوب، حتی تو شبهایی که از شدت خوشی خوابم نمیبره.