دیشب ماکارونی دوشب مونده خوردم. حالا مسموم شدم. دل و روده ام چه لوس شدن. فبلنا غذای 4 شب مونده هم می خوردم چیزیم نمی شد!
صبح با دیدن یه کابوس در اثر دل پیچه و حال بد از خواب بیدار شدم. دیشب هم تا دیر وقت بیدار بودم و بدجور خوابم می اومد. دیرم هم شده بود! نمی دونستم مشغول کمکهای اولیه بشم یا سریعتر بیام سرکار که کلاسه دیر نشه! نمی دونم چطور آماده شدم. موبایل هم تو خونه جا موند! هنوز خیابون رو رد نکرده بودم که یه تاکسی خالی!!! نگه داشت . (این برای منی که هر روز کلی در آرزوی تاکسی یا اتوبوس علف زیر پام سبز می شه مثل یه رویا بود) از ذوق زدگی زیاد موبایل رو فراموش کردم و سوار شدم! خیابونا هم حسابی خلوت بودن. وقتی خ کریم خان رو اونقدر خلوت دیدم دیگه مطمئن شدم مردم یه چیزیشون شده! همه آسانسورهای شرکت هم تو طبقه همکف منتظر من بودن انگار! وقتی اتاق تاریک و قفل شده رو دیدم، تازه بعد کلی فسفر سوزوندن ، فهمیدم که ساعت هفت صبحه! (البته 7 و سیزده دقیقه) فکر کنم تلافی همه این یک سال و چندماهی که به خاطر خدا یه روز هم به موقع سر کار نیومدم در اومد!