تبرج
امروز برای امتحان زبان می رفتم موسسه زبان. در راه تو این فکر بودم که بعد امتحان کلاس هم داریم یا نه و بهتر نبود به جای برگه ماموریت، برگه مرخصی پرمی کردم؟ که باصدای مردی که دست شکسته اش را از گردنش آویزان کرده بود به خودم آمدم که می گفت: "خوشگله ، اینقدر سربه زیر نباش! "
به راهم ادامه دادم، از خیابان که رد می شدم، راننده ماشینی که پشت چراغ قرمز بود چشمکی زد ... وارد کوچه آموزشگاه شدم، جوانک موتورسوار دیوانه ای، درحالی که صداهای عجیب غریب در می آورد از جلوی پام به سرعت رد شد! هه، تنها کسانی که از جلوشون به سلامت رد شدم، برادران و خواهران مُرشدمان بودند که مشغول انجام خدمت بودند و هیچ چیز جالب توجهی در لباس اداری و چهره رنگ پریده من پیدا نکردند!
+ نوشته شده در شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۶ ساعت 18:24 توسط سونا
|