خاله ای دارم که خیلی مهربان و نازنینه و چون تقریبن هم سن و سال خواهرزاده هاشه، همه کلی باهاش دوست و صمیمی بودیم و هستیم و خلاصه سنگ صبور و محرم راز خواهرزاده هاشه و هر کدوم هم مشکلی برامون پیش می یاد و درد دلی داریم زودی زنگ می زنیم بهش و زنگ زدن همانا و حداقل یک ساعت حرف زدن همان.
حالا من بدبخت از اول مشکل روابط عمومی داشتم و خودم هم نمی دونم چرا ولی خیلی کمتر از بقیه دخترخاله ها با این خاله ام دوست شدم. اوایل خوب بودما! وقتی خاله دانشجو بود همه از جمله من، همیشه براش نامه می نوشتیم و یادمه یه بار یه نامه طولانی درد دلانه گلایه ای براش نوشته بودم و خاله هم درجواب یه نامه چندصفحه ای خیلی طولانی برام نوشته بود ولی بعدها که کمتر می دیدمش دیگه هیچ وقت نشد که بیشتر از حتی 10 دقیقه باهاش حرف برا گفتن داشته باشم. همیشه اونقدر من و من کردم تا اینکه بالاخره خداحافظی کردیم .
حالا دیروز این خاله ام زنگ زد خونمون. د.خ. هم خونه نبود... وقتی گوشی رو گذاشتم دیدم بیشتر از یک ساعت و نیم باهم حرف می زدیم. با تعجب داشتم فکر می کردم که آخرش از تنهایی پکیدم که اینطور شد؟! .... نه خیر من همانم که بودم، تمام مدت داشتیم درمورد مشکلات د.خ. صحبت می کردیم!
.....
خاله جانم خیلی ماهه :)