گرچه این طور نبوده که همه حرفهام رو بهش بگم ولی همه می دونستن که بیشتر از هرکس دیگه ای باهاش صمیمی بودم... تلفن رو بر می دارم و همینطور که دارم شماره اش رو می گیرم فکر می کنم که هیچ حرفی غیر از سلام و احوالپرسی ندارم که بهش بگم... قبل از این که گوشی رو برداره تلفن رو قطع می کنم.
در زندگانی یه وقتهایی هست که دلت می خواد کسی باشه که بتونی باهاش حرف بزنی..... .
+ نوشته شده در دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۶ ساعت 15:49 توسط سونا
|