کار دنيا هميشه برعکسه. تا بوده همين بوده. خيلی چيزها اون موقعی که دلت خيلی ميخواد و در انتظارشی، فراهم نميشه. همواره يک شيفت زمانی اينجا وجود داره که لذت اون خواستن رو از بين ببره. يا اونقدر دير درست میشه که ديگه اون حس خواستن همانند قبل درونت نيست، يا اونقدر زود که هنوز تشنه اش نشدی که قدرش رو بدونی. خبر خوش و مهمی که شب و روز منتظرش هستی، نمياد. هر روز چشم به دری که پستچی با يک نامه بياد. اما نمياد. عزيزی که خيلی ميخوای الان ببينيش، نميتونی و شرايط جور نميشه. معشوقی که خيلی ميخوايش، تو يک برزخ ديگه است. بخش کوچکی از پولی رو که در زمان رفاه در مياری، نميتونستی در اون زمانی که اوج نيازت بود و به شدت «ميخواستي»، بدست بياری. جايی رو که خيلی دلت ميخواد الان ببينی، موقعيتش جور نميشه که بری. هميشه وصال ميفته برای بعد. چند هفته بعدتر. چند ماه بعدتر يا حتی چند سال بعدتر. وقتی که از شور و اشتياقش افتادی. وقتی که ديگه اون حال و هوا رو نداشتی. وقتی که ديگه «بيخيالش» شدی. وقتی که از بالا و پايين زدن بدون نتيجه دست برداشتی و در برابر سرنوشت «تسليم» شدی. اون موقع مياد.