پشت به من نشسته و هق هق گریه می کنه.
می گم انگار کار دنیا همیشه همینطوری بوده.
علی مریم رو دوست داره، مریم محمود را، محمود پروانه را، پروانه حامد را، حامد شیرین را. یه زنجیر.
و شاید شیرین هم علی را. یه حلقه.
اولش فکر می کردم این حلقه، حلقه بن بست می شه. و ممکنه راه حلی براش باشه! ولی نه! حتی اگه یکی حلقه رو بشکنه و ازش بیاد بیرون اونوقت یه زنجیر داریم.
....
می دونی چی مهمه؟ اینکه یادت باشه اگه حلقه (یا زنجیر) رو پاره کردی و اومدی بیرون دلت رو اون تو جا نذاری!
چپ چپ نگام می کنه شاید منظورش اینه که دارم مزخرف می گم
...
به خودم که می یام می بینم دارم فقط با خودم حرف می زنم. اون در رو می بنده و من پتو رو می کشم سرم و خودم را به خواب می زنم.
تو اون زنجیره، علی خوشبخت تره که لذت دوست داشتن رو می چشه یا شیرین که لذت دوست داشته شدن رو یا بقیه که لذت هر دو را باهم؟ یا هیچکدوم؟
دبي فورد :
ما انتخاب كرده ايم كه به بخش هايي از وجود خود اجازه بودن ندهيم و درنتيجه مجبور هستيم انرژي رواني بسياري را صرف پنهان نگه داشتن آنها بكنيم.