چند وقتی است، خدا را شکر، عوامل فیزیکی و غیرفیزیکی افسردگی از خانه مان بیرون رفته اند، من هم یه سری هاشون که بیرون برو نیستند رو عجالتا گذاشتم گوشه صندوق و درش رو قفل کردم و با خودم قرار گذاشتم کم کم سر فرصت از تو صندوق درشون بیارم و راستش هنوز مطمئن نیستم قراره چی کارشون کنم. فعلن روزهامان قشنگ تر شده اند و خنده ها بیشتر. هرچند میزان گریه ها تغییر چندانی نداشته است.  :) ساعات طولانی شب رو مشغول بافتن کلاه و شال گردن هستم که از وقتی کلاف جدید را گره زده ام طرحش به هم خورده و هیچ رقمه درست نمی شه، بدون اینکه اوقاتم رو تلخ کنم تاحالا بیست باری شکافتم و دوباره سرانداختم و هنوز هم مشغول شکافتنم.  اون ساعاتی که تنها تو خونه نشستم ،و از ترس سرما خیلی جرات بیرون رفتن از خانه را ندارم، را هم سرگرم بازی با اسباب بازی جدیدم هستم که به تشویق دوست خوبم سها، خریدمش. اسباب بازی جدید یه سه پایه است و بازی جدید هم عکس گرفتن از خودم! هرچند اینکه همش مشغول ژست گرفتن برا خودت و نگاه کردن به تصویر خودت و حرف زدن باهاش و شاید نصیحتش هم باشی  اونقدرا هم جالب نیست، سعی می کنم باهاش کنار بیام... .

    تمرین می کنم خودم را بیشتر دوست داشته باشم که به مددش بتونم دیگران را هم بیشتر از قبل دوست داشته باشم و عاشقشون باشم.

   اگه عادت غر زیاد زدن رو هم ترک کنم خیلی بهتر می شه :) ، امیدوارم یکمی هم در کارهای علمی–کاری کوشاتر بشم و روند فسیل شدنم را متوقف کنم.

این روزها، اینجا، بیش ازحد پرحرف هم شده ام!