زنده یاد حسین پناهی می گه:

 

    "مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد
    اما به جاي آن
    مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم
    گوش كن
    يكي بود يكي نبود

    ....."

 

این یکی را من می گم انگار:

 

      " حق با تو بود
      مي بايست مي خوابيدم
"

 

     روحش شاد، ایشالا منو ببخشه شعرش رو اینطور تیکه پاره می کنم!


بی ربط به بالا:

    آقای پناهی عزیز، شعری نگفته ای که توش نصیحت کرده باشی، چشم و گوشتون رو بازکنید موقع تصمیم گیری و چشم و گوشتان را ببندید به وقت اجبار و تهدید و تحریک اطرافیانتان، و بعد هم مسئولیت تصمیمی که گرفته اید را دربست قبول کنید و نق نزنید!

    این ها را اگر نگفته ای، حداقل من رو یه نصیحتی می کردی و می گفتی: " اصلن به تو چه؟، تو برو به بدبختیهای خودت برس! "

   خدابیامرزدت.


سومی به خودم:

    شب شد، پاشو برو خونه، بسه هرچی اضافه کاری کردی!