برگی از تقویم ;))
حالا که قدم نورسیده ای که من باشم داره مبارک می شه، تنهایی، کار دیگه ای نمی شود کرد غیر از رسیدگی به نامه اعمالی که سیاه است و مرا شرمنده خودم می کند.
داشتم به این فکر می کردم که بودن یا نبودنم چه اثری در هستی دارد؟و ... هیچ!!!
یاد این جملات حسین پناهی که در مقدمه مجموعه اشعار "من و نازی" نوشته است افتادم.
“…در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیمِ "نبودن"، بودن، نعمتی است که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است.
بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست.
فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما، هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد. منظومه ها می چرخند و ما را با خود می چرخانند.
ما، در هیئت پروانهء هستی، با همه تواناییها و تمدنهامان شاخکی بیش نیستیم.
برای زمین، هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد.
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست.
اگر ردپای دزدِ آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو می کنیم.”