خیلی قبل تر از اینکه بدانم اینترنت چیست؟ دنیای مجازی چطور دنیایی است و ایمیل به چه دردی می خورد؟ قربانی دنیای مجازی شدم. اون زمان که برای پروژه ام دنبال مقاله در اینترنت بودم و 7 تا مقاله بیشتر در مورد موضوعی که می خواستم نبود و نمی دانستم برای نوشتن یه ایمیل کافیه رو دکمه کامپوز کلیک کنم!
یک سال هیچ خبری ازش نداشتم و نمی دانستم که اون هر روز با منِ دروغین ایمیل رد و بدل می کند. حرف می زند و حرفام رو می شنوه! یکی به اسم من ایمیل ساخته بود و به نام من باهاش نامه نگاری می کرده. هیچ وقت نفهمیدم –منِ دروغین- چی ها گفته بودم و چی ها شنفته بودم ولی بدگفته بودم.... .
مارگزیده هستم که این همه ناراحت وعصبانی شدم وقتی دیدم یکی به اسم من و وبلاگم رفته تو یه وبلاگ دیگه ای که هرگز نخوانده بودمش حتی، کامنت گذاشته! هرچند فقط یه کامنت بی اهمیت و مسخره. من که نه اهل کامنت گذاشتنم و نه اهل روابط و دوستیهای وبلاگی و مجازیِ اینترنتی!
.....
در فاصله (حداکثر) 4 متری از آپارتمانمان دارن یه آپارتمان 4 طبقه می سازند. هر روز صبح که از خواب بیدار می شدم و از در بالکن تو کوچه رو نگاه می کردم دعا می کردم این ساختمانه ساخته نشه هیچ وقت. ظاهرن هم کارشون به خاطر بزرگراه به مشکل برخورده بود و مدتها خبری نبود تا اینکه یه روز سر و صداشون و اومد و خیلی زود یه دیوار زشت منو از دیدن طلوع خورشید و ماه و ستاره هایی که تو آسمون این شهر دیده نمی شوند محروم کرد. حالا هر دفعه می رم جلوی پنجره چشم تو چشم کارگرایی می شم که مشغول کارند و اگه لیوان آبی تعارفشون کنم راحت می تونن از دستم بگیرنش!
پرده ها رو که نمی شه کنار زد، ظهرها سایه کارگرا می افتن رو پرده و تو خونه. چند روز پیش که خوابیده بودم از بس سایه ها رو صورتم حرکت کردن، از خواب پریدم. حتی خوابهام هم بالاخره تحت تاثیر مستقیم یه ماجرای روزمره زندگیم شدن و این شبها خواب می بینم که کارگرها برای کار کردن مجبور شدن بیان تو خونه من و بیرون نمی رن! :) سر و صداها و زمین لرزه های گاه و بیگاهی که باعث می شن هر لحظه فکر کنم دیوار ریخت! هم، که مسائل پیش و پا افتاده اش هستن. تمام شیشه ها رو که دو هفته پیش تمیزشون کرده بودم لکه های بزرگ سیمان بهشون چسبیده و لباسهای شسته شده را مجبور شدم دوباره بشورم و تو خونه بند رخت درست کنم. بگذریم بدون چاق سلامتی با کارگرا اصلن نمی شه رخت پهن کرد. خلاصه اوضاعیه! ولی با این همه روز و شب دعا می کنم آقای صاحبخانه مثل سالهای گذشته از شنیدن اینکه قصد رفتن نداریم خوشحال بشه و بگه خدا رو شکر و درخواست مبالغ نجومی همچون جناب همسایه نکنه.
دعا کنید برام....