زمان دانشجویی و زندگی در خوابگاه، نه اینکه هرشب عینهو گله ای که ازچراگاه برمی گردن شمارش می شدیم و عینهو مرغ هم قبل اینکه هواتاریک بشه در لونه رو می بستن و باید خونه بودیم، برای اینکه دوساعت بریم تئاتر ببینیم قبلش باید چهارساعت به سرپرست و نگهبان و خدمه و دربان و باغبون خوابگاه التماس و خواهش می کردیم که یه مجوزی بدن، دیر که رسیدیم، ما رو تو خوابگاه راه  بدن و اگر همشون کیفشون کوک بود و رضایت می دادن باید امضا و اثر انگشت و پا هم می دادیم بهشون و خوشحال و خندان راهی می شدیم!

    بعدها خوابگاه بود و همان ماجرا بود و دوستی که تئاتر بره نبود خودمونم دوستی که تئاتر بره نبودیم اصلن!

    بعدتر  که دیگرخوابگاه نبودیم، د.خ. همیشه می گفت یه روز بریم تئاتر ولی چه کنیم که یه سینما هم که می رفتیم مامان جان د.خ. مان تا آخر فیلم 5 باری زنگ می زد و د.خ. هم وسط فیلم شرح می داد که کجاییم الان و من یکی که مسئولیت با د.خ. تئاتر رفتن رو قبول نکردم و دو سه باری هم که کنسرتی جایی رفتم با دوستان بود.

    حالا هم نه اینکه من کلن دوست یابیم نمره اش بیسته، چهارتا دوستی که داشتم رو هم از دست دادم و دوتا فرصت پیداکردن دوست جدید که پیش اومد رو هم ،باز نه اینکه نمره دوستیابی و جذب افراد به خودم بیسته، تو یه سوت از دست دادم و

حالا دلم تئاتر می خواد! کنسرت می خواد! و نمی دونم چرا ترسو شدم و می ترسم از اینکه نصف شبی خودم تنهایی پاشم برم!

من خونه پارکیگ دار می خوام. ماشین می خوام :(

 

همین.