د.خ. زنگ زده که امروز می خوام بیام وسایلم رو ببرم و کلیدم رو تحویل بدم!  د.خ.ن. هم زنگ زده که هم خانه ای نمی خوای؟ گفتم نه! نصیحتم کرده که برای تنها زندگی کردن هنوز فرصت زیاده و تنهایی خوب و نیست و اینکه همخانه ای که برام در نظر داره دختر خیلی خوبیه – من قبلا دیدمش ولی هرچی فکر می کنم یادم نمی یاد کیه-  و با تو سازگاره.... و توصیه کرده بهم که تا شب فکر کنم در مورش.  بهش گفتم که یه صحبتی با د.خ. بکنه، تا اون بهش بگه که من چقدر عوض شدم و هم خانه ای خوبی به حساب نمی یام اصلن. گناه داره دختره بنده خدا... .

    الان به هیچ وجه دلم هم خانه نمی خواد. حضور یکی دیگه تو خونه برام قابل تحمل نیست. دوست دارم یه مدتی تنها باشم و تکلیفم رو با خودم روشن کنم. از صحبت کردن با آقای پدرم و کمتر، با مادرم گریزانم. هر وقت با اقای پدرم صحبت می کنم در عرض 5 دقیقه صحبت 500 بار به این نکته که من چطور قراره زندگی کنم اشاره می کنه و ترسها و نگرانیهاش رو بهم منتقل می کنه و حالم بد می شه و اعصابم به هم می ریزه. آخرین بار خندیدم و گفتم پدرجان من! تو تهران مد شده الان. همه دوستان من وضعیتشون مثل منه. باور نکرد حرفم رو. باید یه بار بیارم و تک تک ببرم خونه دوست و آشناهام و نشونش بدم که حرفم عین واقعیته.

   و دیگر اینکه از نوع زندگی مدل خوابگاهی خسته شدم. نصف عمرم رو این طوری زندگی کردم و الان دلم می خواد برای زندگیم برنامه ریزی کنم و دیگران اگر جدی نمی گیرن من رو، لاقل خودم به خودم احترام بذارم و جدی بگیرم خودم و زندگیم رو. 

    خلاصه که از پذیرفتن هر نوع همخانه ای معذورم. اگر همخانه بخوام برادرم هست که تحویلش نگرفتم که بره زن بگیره! خانومهای محترم هم برن شوهر کنن( پیشنهادم به دوست د.خ.ن)