بالاخره دل به دریا زدم و موهای صاف و بلندم رو سپردم به قیچی آرایشگره و حالا یه دختر مو کوتاه  داره اینجا می نویسه.

قیافه ام خیلی عوض شده و تو آینه خودم رو نمی شناسم. بخصوص وقتی آرایشگره مدل سیخ سیخی درستش کرد با خودم گفتم اوه، این دیگه کیه؟ حالا ولی خودم دوباره سشوار کشیدمشون و سعی کردم یکم شبیه خودم بشم! قبلنها هر وقت با د.خ. می رفتیم پیش این آرایشگره هر دوتامون رو شکل هم درست می کرد، که بعدها من آرایشگرم رو عوض کردم و این خاصیتش رو فراموش کرده بودم.

   حالا امروز با د.خ.ن. رفتیم پیش این آرایشگره، آخر سر، انگار که هر دوتامون را از رو یه الگو ساخته بودن.  همینطور الکی الکی اونقدر به موهایی که عینهو هم شده بودن با اینکه اسم مدلهاشون فرق می کرد خندیده بودم که دیگه حالم خوب شده (نسبت به دیروز)

 


     نمی دونم چرا یاد نمی گیرم که زندگی رو آسون بگیرم. اینه که همیشه کلی اتفاقات اعصاب خوردکن پشت سرهم برام پیش می یان و من سخت می گیرم و حرص می خورم و بعد که حسابی درب و داغون شدم می شینم از دور نگاه می کنم و خنده ام می گیره به خودمُ که چه الکی خودم رو آزار دادم! به خودم می گم بی خیال، و بعد هم فکر می کنم به اینکه، هیچ معلوم هست یه دقیقه دیگه حتی زنده باشی یا نه؟!

     ولی دیشبی کلن فلسفه وجودیم رو زیر سوال برده بودم، حالا اولین بارم هم نیست، به نظرم خدا من رو جزو سیاهی لشکرهاش خلق کرده که دنیا خیلی خالی از آدم هم نباشه وگرنه هرچی فکر می کنم می بینم نه خیری دارم و نه حتی شری! زیادی هیچم.... 

     امروز سر کلاسی که از طرف شرکت می ریم  همکارام رو که می دیدم چه اعتماد به نفسی دارن و چقدر از خود متشکرن بهشون حسودیم شد!