روز دومی بود که می رفتم سرکار، در تبریز. تازه از سرکار برگشته بودم که داییم اومد دیدنم و یه بسته ای هم دستش بود. یه ساعت! گفت: برای کارمند شدن اولین چیزی که لازمه ساعته - که خب الان تنها چیزی که من از کارمند بودن بهش اهمیت نمی دم به موقع سرکار رفتنه.   کمتر از یک ماه بعد ساعته خراب شد و من ناراحت از خراب شدن هدیه دایی، رفتم سراغ ساعت ساز و اونم گفت این ساعته دیگه ساعت نمی شه برات. بیا یکی دیگه بخر. وقتی برگشتم، تمام دل و روده ساعت رو ریختم بیرون و دوباره وصلشون کردم و چند تا پیچ هم اضافی آوردم و ساعته درست شد فقط اینکه همیشه باید برای 45 دقیقه جلوتر کوکش می کردی.

   از اون موقع تا حالا ساعته بارها و بارها از بلندی (ارتفاع نیم متر تا 2 متر) افتاده زمین و داغون شده و دوباره جمعش کردم و هنوز هم دقیق کار می کنه!!! همین الان هم از یک و نیم متری افتاد زمین و دوباره جمعش کردم و هنوز سالمه. این همه روده درازی کردم که بگم، تو این همه سال فقط کافی بود زندگی رو از ساعتم یاد بگیرم. زمین خوردن و شکستن و از نو ساخته شدن رو. باید خود زمین خورده درب و داغون شده ام رو از نو می ساختم.... .