دیروز سر از یه کافه درآوردم! تعداد دفعاتی که به یه کافه رفتم خیلی کمتر از تعداد انگشتهای دست هستن. عادت نداشتم به رسم و رسوماش،  آب خوردن تو لیوان خیلی بزرگ و سنگینی که نصفش یخ بود و...  . دم درش نوشته بود "کافه.... مکانی آرام برای ملاقاتهای شما". شک کردم من که قرار ملاقاتی ندارم می تونم برم بشینم اونجا و یه ساعت وقت تلف کنم؟

 وقتی نشستم و در و دیوارش رو خوندم دیدم نه بابا انگار ساختنش اصلن برا اینکه تنهاو دلشکسته بری اونجا بشینی! P:

" دیگر نه ترانه حریف دلتنگی ام می شود، نه گریه های تنهایی، نمی آیی"

"دیروزها کسی را دوست می داشتی 

این روزهای دلتنگی تنهایی.... تمام عمر ما به همین سادگی گذشت، تنها"

فقط همینا نبود ولی ننه جان چشام سو نداره، نوشته های ریزتر و یا دورتر رو نتونستم بخونم! از حافظه من هم انتظار نمی رفت همه شعرها رو حفظ کنم.  مرور اون همه شعر غمگنانه هم خیلی به صلاح نبود.

چند لیوان شادی و نشاط، لطفا.... .