از صبح یه لباس گرم پوشیدم وکلاهشم گذاشتم سرم، یه لحاف گنده هم کشیدم روم، ظهری پرده رو هم کنار زده بودم نشسته بودم تو آفتاب. عطسه می کردم و می لرزیدم. هیچی دیگه عوض این چند روزی که همون لباسی رو می پوشیدم که تو گرمای تابستون و وقتی کولرمون هم خراب بود می پوشیدم، دراومد و سرما خوردم. حوصله سروصدارونداشتم. شانس اوردم امروز ساختمان سازی همسایه تعطیل بود. تلویزیون هم شکر خدا هیچی نشون نمی داد و خاموش. همش هم که نمی شد خوابید. با خودم گفتم یکم کتاب بخونم. هرکتابی برداشتم برای خوندن از کتاب خدا بگیر تا داستان و شعر، از شانس بد همون چند صفحه اول به این جملات برخوردم. آن جا زنان زیبا و اب و هوای خوب...، زنان و اموالتان...، زنان و کودکان...،زنم، زنانتان، زنانتان... . بهانه گیر شده ام... حرصم گرفت.... :( احساس خوبی نداشتم با اون نوشته ها، حوصله خوندن نوشته هایی که مخاطبشون من نبودم رو نداشتم،باهاشون حال نمی کردم..... ، آخر سر هم بی خیالشون شدم و نشستم به خوندن شعرهای فروغ. حالا که فکر می کنم می بینم، می تونستم دیوانگی بوبن رو هم بخونم. بماند برای فردا.
توصیه می شود همیشه چند تا قرص سرما خوردگی برای روز مبادا تو خونه داشته باشید یا لاقل گل گاوزبانی، پونه ای کاکوتیی چیزی تا مجبور نشوید از سوپری محل، قرص سرماخوردگی بخواهید :) !
واین منم
زنی تنها
در استانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
ویاس ساده وغمناک آسمان
وناتوانی این دستهای سیمانی...
------------------------------------------
....
این چه عشقی است که دردل دارم
من ازاین عشق چه حاصل دارم
می گریزی زمن و درطلبت
بازهم کوشش باطل دارم...