لجم گرفته از این سرماخوردگی بی موقع که همه برنامه هام رو به هم ریخته!!!!!!! از یک ماه پیش برنامه ریزی کرده بودیم و دیشب قرار بود بریم خونه دخترخاله ام که نشد! بدتر از اون قرار بود برم به دامنه های زیبای زاگرس برای دیدن سنجاب عزیزم! به دخترخاله جان هم قول داده بودم بریم سینما! این وسط برادرم زنگ زده می گه: "گفتم شاید حالت بهتر شده باشه دو روزی باهم بریم خونه برادر بزرگه!" دوست جون هم زنگ زده می گه دارم می یام اون جا! (وااای، تو خونه شتر با بارش گم می شه!)

 صدام خیلی قشنگ شده! حیف برادر زاده ام حساب میکروفن رو رسیده! وگرنه با صدای قشنگی که دارم یه آواز می خوندم و به جای این موسیقی بتهوون می ذاشتم... .

تلویزیون هم که خدا رو شکر کلی برنامه جالب داره. از صبح روش درست کردن جعبه هدیه و آیینه شمعدان، درست کردن سالاد  رو یاد گرفتم.  پلنگ صورتی دیدم الان هم در مورد گردش گری و ... صحبت می کنند و دلم رو می سوزنند.

از بس موسیقی تکراری گوش کردم نت هاشونم حفظ شدم! ولی همزمان دارم دو تا کتاب می خونم، "هنوز در سفرم" نوشته ها و نامه های سهراب سپهری و هشت کتاب سهراب. فقط فونتش خیلی ریزه و خسته ام می کنه! پیر شدم نه نه! دیگه چشمم نمی بینه! ....

اینم از سهراب:

"سفر مرا به زمینهای استوایی برد.

و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند چه خوب

یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:

وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت."

سلامت باشید :)