لنگه کفش پرنده!
برای شرکت در مراسم سالگرد پدربزرگم رفته بودم خونه. موقع برگشت، قطار پر از مسافرانی بود که بلیط نداشتند و در سالن در حال گشت و گذار بودند من هم بدون توجه به سر و صداها سرم را رو دسته صندلی گذاشته بودم و خوابیده بودم و با خودم هم فکر می کردم با این وضعی که خوابیدم اگر قطار تکان شدیدی بخوره حتما گردنم می شکنه! برادرم حوصله اش سر رفته بود و رفته بود دوستی آشنایی پیدا کنه و سرگرم بشه! اون که اومد بیدار شدم و دیدم همه دارن نگاهم می کنند و می خندند! هر چی دقت کردم هیچ چیز عجیبی ندیدم! تا اینکه یکی از آقایان گفت که خیلی خوش شانس بوده ام و باید یه صدقه حسابی بدم! چون وقتی خواب بودم یه لنگه کفش پرواز کنان از پنجره قطار وارد شده و بعد از برخورد به صندلی من و صندلی مقابل افتاده زمین و....! حالا اینکه چطور نفهمیده بودم بماند!
خب! به خیر گذشته بود (گرچه مغزم یه تکان درست و حسابی هم لازم داره)! ولی حداقل بهانه ای شد تا من و برادرم مدتی رو سرگرم محاسبه سرعت لنگه کفش و اینکه اگر سرم بالا بود با چه سرعتی به کله اینجانب برخورد می کرد بشویم! البته چون هیچکدام شاهد ماجرا نبودیم مقادیر اولیه درست را نمی دانستیم! نتایجی که بدست آوردیم نشون می داد که با اون سرعت می بایست مغزم متلاشی می شد. فقط تعجبم از اینه که صندلی قطار سالم بود!
نتیجه اخلاقی ماجرا: وقتی سوار قطار می شید مواظب لنگه کفش های پرنده باشید!