به خانه که می رسم پنجره را باز می کنم تا هوای تازه بیاد تو خونه! سراغ ماهی کوچولو می رم و با ترس نگاهش می کنم، نکنه مرده باشه؟ خوشحالم! ماهی کوچولو داره تو دریای کوچکش بازی می کنه! در واقع این ماهی دختر خاله است و ماهی بیچاره من همون روز اول مرد! دیفن نازنینم هم این روزها به جای هر دو برگی که می ریزد فقط یک برگ در می یاره! پنجره اتاق را هم باز می کنم تا هوایی بخورد و می رم سراغ پیازهای مریمی که کاشته ام. ظاهرا که حالشان خوب است و برای اطمینان زنگ می زنم به مریم گلی تا دستورات لازم برای نگهداریشان را ازش بگیرم!

......

حالا می روم سراغ کتابم! و به این فکر می کنم که دوستت دارم؟ و به اینکه اگر روزی یک تیر شلیک شود از اینکه آن تیر به تو بخورد و من سالم بمانم و از مرگ تو ، خوشحال خواهم شد؟ و به بیهودگی یا درستی کارهایی که هر روز انجامشان می دهم و به شادیها و غمها و ...  .

زندگی، جنگ و دیگر هیچ – اوریانا فالاچی:

" انسانها به ماه می روند، سرطان را معالجه می کنند و به این که انسان هستند و درخت یا ماهی نیستند، افتخار می کنند. لحظاتی پیش می آید که من ترجیح می دهم درخت یا ماهی بودم."