هنوز 24 ساعت از زمانی که داشتم درمورد کارم غر می زدم که دوست دارم عوض کنم و سرزنش های دایی گرانقدرم را می شنیدم که، خودت نخواستی و اصرار   داشتی همان جا بمانی و.... نگذشته بود، که موبایلم زنگ خورد و آقای اون طرف خط ، گفت که از شرکت ... زنگ می زنم و شما مدتی (دوسال) پیش رزومه داده و درخواست کار کرده بودید و.... .  (من که دوسال پیش درخواست داده بودم و بعد خودم نرفته بودم! ظاهرن از این سابقه ام خبر نداشت :)  )

    من هم که به دلیل نوشته قبلی گیج و منگ بودم و با صدای زنگ موبایل از خواب پریده بودم نمی دونستم چی بگم! خود آقاهه برای پنج شنبه وقت گذاشت برام برای صحبت و آشنایی با کارهاشون و....!  حالا که از خواب بیدار شدم نمی دونم با توجه به اینکه یه بار نرفتم اونجا و هستند کسانی که از این سابقه ام خبر دارند، بازهم برم ببینم چه خبره و مزایا و معیبش رو بسنجم یا نه؟!

    یه چیزی بین خودم و خدا هست و اونم اینه که هر وقت درمورد چیزی شک دارم، خدا زودی یه راه دوم و سوم جلو روم می ذاره که خودم انتخاب کنم و چون انتخاب کردن کاربس مشکلی است و آرامش یکنواخت!!! زندگانیِ یکنواخت رو بهم می ریزه، یه جورایی بگی نگی به غلط کردن می افتم و دست آخر یه تصمیمی می گیرم و خدا اون بالا لبخند با شیطنتی می زنه بهم که دیگه نمی تونم غر بزنم!

      ولی وقتی یه چیزی رو از ته دل می خوام یا از تهِ دل می دونم که نمی خوامش، درست برعکس اون چیزی که می خوام(نمی خوام) رو بهم می ده و برام اتفاق می افته!

      به سلامتی 4 ماه از سال گذشت و ما هنوز طبق سال 86 حقوق می گیریم و خدا روشکر قیمت همه چی هم بیش از دوبرابر شده! این دلیل کافی هست برای اینکه برم جای دیگه؟ البته اگر جای دیگه بدتر از اینجا نباشه!