تولدم مبارک

 

       بچه که بودم تصورات عجیب غریبی درمورد آدمی که سی سالش باشه داشتم. خلاصه اش می شه، آدمی که به اندازه کافی زندگی کرده و دیگه باید به همه آرزوهایی که یه آدم می تونه داشته باشه، رسیده باشه و حالا می تونه با خیال راحت عمرش رو بده به دیگران و بره اون دنیا!  

      من که تو سن بیست سالگی تعداد آرزوهایی که بهشون رسیده بودم خیلی بیشتر از امروز بود،  گرچه دیگه فهمیدم فکرای بچگی اشتباه بوده ولی حالا فکر می کنم کسی که بلد نیست از زندگیش لذت بببره هرچند سالش هم که باشه خوبه که عمرش رو بده به اونایی که بلدن و زحمت رو کم کنه!

      امسال هم طبق روال سالهای پیش ، دیروز، د.خ.ن. ام برام کیک خریده بود! برای اینکه آتش سوزی نشه فکر کردیم صفر  که ارزشی نداره، 3 تا شمع کافیه :) 

      اون شرکتی که قبلن درموردش برای تغییر کارم نوشته بودم ظاهرن فکر کردن من قهر!!! کردم و دوباره پیگیری کردن. امروز تنها چیزی که دوست نداشتم درموردش فکر کنم همین بود. اول صبحی فکرم رو مشغول کرد دوباره!

    و بالاخره کامی خریدم. هنوز که فرصت نشده درست و حسابی باهاش کار کنم. آگاهان به امورات کامپیوتری گویند کولاک است D:

    همکارم داره  درمورد من صحبت می کنه، خانوم فلانی خیلی آروم و ساکت و کم و حرف و خونسرده!  نه استرسی نه .... .

:) خیلی وقته با دیدن ظاهر آدما سعی نمی کنم درمورد باطنشون قضاوت کنم.