مکان: تره بار صف هندوانه فروشی!
آقای محترمی با یه لبخند گنده برلب شروع می کنه به سلام و احوالپرسی. قبل از اینکه پردازش مغز من برای جستجوی اینکه این صورت خوشرو و نگاه مهربان رو کجا دیده، نتیجه بده اون آقا شروع می کنه به صحبت از دانشگاه و اینکه یه وقتایی هم برم یه سری بهشون بزنم و.... . استاد مهربان معماریم بودن و من شرمنده از آن همه تلاشی که برای پاک کردن تمام متعلقات مربوط به دانشگاه از ذهنم داشتم و اینکه آقای دکتر این همه دقیق من رو به خاطر می آوردن و اینکه چرا من اون وقتا نمی تونستم تشخیص بدم که اخلاق و رفتار و نگاه یه استاد خیلی مهمتر از خیلی چیزای دیگه می تونه باشه و اشتباه کردم حتی و....!
از بس ذوق کردم از دیدن آقای دکتر که هندوانه فروشیه یک هندوانه ضرب دیده له شده را بهم قالب کرد و من تازه موقع شستنش متوجه شدم!
در ادامه آچار به دست بودن من و اینکه بعد از چندین بار تعمیر کولر و نظرهای کارشناسی خودم و د.خ. و آقای همسایه و جناب تعمیرکار و جناب شوهر د.خ. و تعویض و تعمیر قسمتهای مختلفش باز خراب شده بود و هر چند ساعت یک بار خودمون باید می رفتیم و با شیلنگ آب می ریختیم توش! تا اینکه بالاخره امروز که برادرجانمان یه سر اومدن دیدن خواهر جانشان به سمت پشت بام راهنمایی شدن برای تعمیر! و البته من به کار تعمیر ایشان بیشتر از هر متخصص دیگری اطمینان دارم.
الان زیر باد خنک کولر نشستم و تو دلم بد و بیاه می گم به جناب همسایه که از پاییز سال پیش قرار بود پشت بام را موزاییک کند و دقیقن همین امروز که کولر ما بالاخره تعمیر شد کارگراش موزاییکهاشون رو آوردن ریختن تو پشت بام و قراره کولر مارو از جا بِکَنن! :(