د.خ. جانم هر روز در مورد عمل جراحی زیبایی یکی از همکاراش خبر می داد و می گفت بیشتر همکارا همین که پس اندازشون اونقدری بشه که بتونن هزینه عمل رو بدن این کارو می کنن. و خب هر دفعه که صحبت در این مورد بود نفری یه آیینه می گرفتیم دستمون و کلی هم می خندیدیم ... و اوایل، همیشه، آخر صحبت د.خ. خطاب به من این بود که، خوبه من هم یه فکری به حال لبِ نداشته ام بکنم!
حالا هر روز همکاراش که ازدواج می کنند و بچه دار می شن من به بچه هاشون فکر می کنم که غصه می خورن چرا شبیه ماماناشون (یا بابا جونشون) نیستند؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷ ساعت 15:5 توسط سونا
|