در خانه پدری ام. نسیم خنکی می وزه، صدای همسایه ها از کوچه می یاد و من از درد به خودم می پیچم. یه قرص مسکن برمی دارم و تمام ضررهایی که داره رو مرور می کنم. اگه اینم بخورمش امروز می شه سه تا. تو دلم دعا می کنم قبل از اینکه در زندگیم محتاج دیگران بشم، خدا این لطف رو در حقم بکنه که بمیرم و می خورمش.... . خواهرکم رفته سرکار. خونه پدری بی خواهری فایده نداره.... .

   با اصرار آقای پدرم که صبح خیلی زود بهم زنگ زده بود اومدم. بلیط نبود و آقای پدر راه حلش رو هم داشت. با دایی گرانقدر اومدم. تو راه با دایی صحبت کردیم، صمیمی مثل سالها پیش که هنوز دخترک دانشجوی پر شر و شوری بودم...

 مامان دم به دقیقه می یاد و قربون صدقه ام می ره، آقای پدر می یاد دست رو شونه هام می ذاره و ناراحت که چرا ازم خواسته که بیام، خواهرکم لوسم می کنه و من بی حال کتاب می خونم.... .

    در مورد بعضی چیزها با مادرم یا خواهرم هم نمی تونم درد دل کنم. چرا من یاد گرفته ام که بار غم خیلی چیزا رو خودم به تنهایی به دوش بکشم.  خیلی وقتها شونه ای می خوام برای گریه کردن،  لبخندی که باعث بشن بتونم به پوچ بودن دلنگرانی هام و غصه هام بخندم... .  یکی می خوام که وقتی براش درد و دل می کنم برام غصه نخوره، مسخره ام هم نکنه بهم نخنده.... .

    هیشکی به اندازه مادرم دوستم نداره ولی این مامانی که الان اینجا کنارم نشسته، حرف نزده ، با دیدن این دختر رنگ پریده تو آینه از چشماش غم می باره....

    چرا این مسکن های لعنتی اثر نمی کنن؟