نه شادم! نه غمگین! روزهام خاکستری...
همه همکارام رفتند و من تنهایی نشستم تو اتاق و موسیقی گوش می دم و خب از خدا که پنهان نیست از دیگران هم پنهان نباشه، کار هم نمی کنم. عذاب وجدان هم ندارم چون حقوق اضافه کاریی که بمانم را که بهم نمی دن. کامپیوتر و برقی که مصرف می کنم نقدو بی واسطه به جای پول نفت که قراربوده بیاد سر سفره ام. از دوستم خواستم که بریم برام کامپیوتر بخریم فرصت نداشت. از برادرم خواستم بریم برام کمد بخریم گفت فردا می یاد باهام. نشستم و دارم خودم رو ملامت می کنم بابت اینکه چرا منتظر دیگرانم که برم خرید و چرا تنهایی نمی رم و تا حالا به اندازه چند منبر خودم رو موعظه کردم. چند وقت اخیر از بس نسبت به دیگران بی تفاوت بوده ام که هیچ انتظاری از کسی ندارم و نمی توانم داشته باشم. همین دوست جانم که از بس سنگ صبورم شده و من هیچ وقت کاری براش نکردم حق داره تو محدوده شعاع 100 کیلومتری من وارد نشه. برادرم از وقتی اسباب کشی کرده خانه جدیدش 10 بار ازم خواسته که برم خونش یا باهاش برم خرید و یا برم کمکش کنم پرده نصب کنه و.... و نرفتم. از وقتی از خانه پدری برگشتم یه زنگ به مادرم نزدم. عموم و خانواده اش تصادف کردن و ماشینشون له شده و با وجود چندبار یادآوری مامان یه زنگ بهشون نزدم. سولی بهم زنگ زده بود و صحبت نکردم و گفتم چند ساعت بعد بهت زنگ می زنم و دوهفته است چندساعت نگذشته. هیچ حرفی ندارم با د.خ. بزنم و وقتی می یاد خونه انگار نمی بینمش و کلی چیزای دیگه ... . یه جورای غریبی بی تفاوت شده ام نسبت به همه چیز.... اینا رو می نویسم که تلنگری به خودم زده باشم و آخرش با بی قیدی شانه بالا می ندازم که هه! که چی؟