آن چه یافت می نشود آنم آرزوست
دلِ خوش
جا مانده است چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز،
جایش را پر نخواهد کرد...
نه موهای سیاه
نه دندان های سفید!
حسین پناهی
شدید احساس رابینسون کروزوئه بودن دارم. تو یه جزیره متروک گیر افتادم. برای اولین بار دلم خواست تو همچین ساختمان سوت و کوری زدگی نمی کردم. کاش یه پیرزن پرحرف، خانواده ای با دوتا بچه شیطون و زلزله، زن شوهری که هر روز دعواهای وحشتناک باهم بکنن یا همسایه ای که همیشه در حال کوبوندن در و دیوار باشن و خلاصه هر نوع پر سروصدایی از همسایه که فکرش رو بکنید همسایه مون بودند. دارم دیوانه می شم از سکوت. احساس خواستنی نبودن، یه چیزی عین قلوه سنگ که تو گلوت گیر کرده و هزار تا حس بد دیگه هم دارم که هر کدوم به تنهایی برام دیوانه کننده هستند.
گرمی وحشتناک هوا را هم به همه اینا اضافه کنید و همسایه های بی فکرِ بی صدایی که بدون هیچ اطلاعی آب کولرمان را چند روزی بوده بسته بودند و من امروز وقتی از گرما تقریبا بی حال شده بودم تازه به ذهنم رسید که یه سری به کولر بزنم، به سلامتی شیرش خراب شده و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که با شیلنگ پوشالها رو خوب خیس کنم، خسته شدم از هر روز آچار در دست گرفتن... . خسته ام...
قصدم این نیست که اینجا را تبدیل به غرلاگ کنم ولی گوش دیگری در دسترسم نیست! پووووف
تو تلویزیون می خونه: "زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول" منو می گه!
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست