زنگ زدم د.خ.ن. و شرایط کاری فعلیم، اینکه حقوق بخور و نمیر می گیرم و درعوض تا حالا یه کار پویایی داشتم که از نظر علمی خیلی فسیل نشدم و حداقل تا یک سال دیگه از نظر اطلاعات روز پیشرفت خوبی می تونم داشتم باشم اگه خودم بخوام، اینکه هر روز مدل مدیرعاملی و بعد 8 و نیم می یام سرکار و اضافه کاریهامون خیلی اجباری نیست و می شه برنامه ریزی کرد و در نتیجه وقت آزاد بیشتری می تونم برای خودم داشته باشم که به ورزش و تفریحات دیگر برسم. و اینکه باید بمب بترکد که بیرونم کنن و البته آینده کاریم مثل وضعیت همین الانم هست یعنی همینی که هستم خواهم بود تا ۲۶ سال بعد و حداقل الان میز کارم قلمرو حکومتیم هست و مدل اتوبوسی نیست و ... خلاصه با صدای بلند فکر کردم و د.خ.ن. به این نتیجه رسید که خوشی زده زیر دلم که می خوام کارم رو عوض کنم.  و خب کار جدیدی که می تونم برم از نظر مادی هم خیلی بهتر از اینجا نیست و شرایط دیگری گفتم مثل اینجا نیست.  نتیجه اینکه شرایط کاری و آدمای جدید رو فعلن بی خیال شدیم و می خوام بشینم مثل یه کارمند خوب کار کنم و کارهای جدیدی که جناب رییس خواسته بررسی کنم و یاد بگیرم رو یاد بگیرم.

     چهارشنبه ای هم حسابی با رییس کوچیک بحثم شد و کلی انتقادات تند نسبت بهش داشتم که از استعدادهای نیروهاش استفاده نمی کنه و .... . خب حالا قرار شده از استعدادهام استفاده بشه! غلط کردم! حالا یه عالمه کار دارم  P:  .

      فقط یه کار سخت مونده باید زنگ بزنم به محل کار جدید پیشنهادی و بگم که نمی یام....