برخلاف مامان که به خوابهایی که می بینه خیلی اعتقاد داره، من هیچ وقت به تعبیر خوابهایی که می بینم دقت نمی کنم و دنبالش نیستم. ولی خیلی وقتها خوابهای عجیب و تکراری و سریالی می بینم.  مثل اینکه این روزها هرشب خواب هایی که یه جورایی یک نفرخاصی توشون حضور داره می بینم. یا چند وقت پیش که تصمیم به تغییر کارم گرفته بودم هر روزی که یه جریانی در مورد کار جدید پیش می اومد شبش کابوسی دیده بودم که یه موش سیاه ولی خیلی بامزه و خوشگل وخطرناک شبیه جری توش بود... .

     دیشب خواب می دیدم حامله ام و تو بیمارستان، و قراره سزارین بشم. خواهر بزرگم بالا سرم بود و دکتر(!)داشت بدنم رو با آب و کف می شست (تاجایی که من می دونم موقع عمل مریض رو نمی شورن) پاهام سیاهِ سیاه بودن از کثیفی و دکتر داشت از رو پاهام بیماریهایی که دارم رو تشخیص می داد. فقط کم خونیش یادم مونده!  قرار بود 20 روز تو بیمارستان بستری باشم و 12 روز خواهربزرگم، 2 روز هم خواهرکوچیکه، و دوتا 3 روز هم یادم نیست کیا پیشم می موندن من ناراحت بودم که چرا مامان پیشم نمی مونه. (این رو تو یه تکه کاغذ بهم دادن).  خیلی خیلی ترسیده بودم و به خواهرم التماس می کردم که نمی خوام بچه رو به دنیا بیارم یا با سزارین به دنیا نیاد... به خودم می گفتم تو بن بست گیر کردی و راه فراری نداری... .

   با صدای تلفن مامان که برا سحر بیدارم می کرد از خواب بیدار شدم.