چرا باهم حرف نمی زنیم؟
یه سوتفاهم مسخره بین من و معلم زبانم باعث شده بود معلمم تو کلاس بهم بی محلی می کرد و اجازه صحبت تو کلاس بهم نمی داد و از تک تک همکلاسیهام سوال می پرسید و منو جا می نداخت. منم که اینطور می دیدم بی خیال کلاس شده بودم و -چون کلاس دیگه ای که وقتش هم بهم بخوره تو اون موسسه نبود، بخصوص وقتی شنیدم ترم بعد هم قراره معلممون ایشون باشن- این اواخر دیگه سر کلاس نمی رفتم و تمرینام رو حل نمی کردم و به فکر بودم که ترم بعد برم یه موسسه دیگه. و خلاصه هر جلسه بدتر از جلسه قبل بود و من کلی از کلاس رو از دست دادم تا این که امروز بالاخره با هم صحبت کردیم درمورد دلخوریها و اینکه چطور شده که رنجیده خاطر شدیم... . سوتفاهم ها برطرف شدن -خوشحالم- و حالا اونی که ضرر کرده منم! هفته دیگه امتحانه و من کلی باید بخونم.
چرا دلخوریها رو تو دلم(ون) نگه می دار(ی)م و حرف نمی زن(ی)م؟ تا حالا چندبار ضربه خوردم از این کار؟ بعد از ضربه های سختی که خوردم از نگفتن حرفایی که تو دلم مونده بودن، سعی کردم یاد بگیرم که وقتایی که لازمه حرف دلم رو بگم سکوت نکنم. و از دیگران هم خواستم در مقابل من اینطور باشن. اگر ازم رنجیده خاطر بودن، به جای اینکه به تنهایی و در غیاب من حکم صادر کنند و بهش عمل کنن یه ندایی هم بهم بدن…. .
چند وقت پیش با کسی در این مورد کلی صحبت کردم و اون درنهایت با یه عالمه حرف نگفته خودش و حرفهای دهان به دهان گشته که از دیگران شنیدم، نا امیدم کرد.
سخته برام فهمیدن منظور دیگران از کنایه ها، حالت چشم و ابرو و ظاهرشون، رفتاراو کارایی که انجام می دن.