کتاب مستطاب آشپزی رو گذاشتم جلوم که شاید یه غذایی (غذا که نه! یه چی که خوشمزه باشه. پلو و خورشت و آش نباشه) پیدا کنم که بپزم. مواد لازم رو بررسی می کنم، خوشحال می شم که-با کمی چشم پوشی- دارمشون. طرز تهیه رو که می خونم آخرش نوشته و در فر با دمای… درجه بگذارید. :(  در برنامه پنج ساله هشتم باید یه فِر بخرم!

     مثل همیشه ، کتاب رو کناری می ذارم و تصمیم می گیرم شیربرنج –چقدرهم که دوست دارم! ولی چاره ای نیست- بپزم. شیر خراب شده!

     اگر جهنمی باشه، به خاطر گنداندن نعمتهای خدا و قدر نعمت رو ندونستن عضو اولش خودمم. این چندساله فکر می کردم آدم شدم. ولی از وقتی د.خ. دیگه اینورا کمتر پیدا می شه برگشتم به روال سابقم و هردفعه مواد غذایی که -تازه- خریده ام رو با مواد کپک زده تو یخچال عوض می کنم و.... .

   از مستطاب آشپزی هم که خیری بهم نرسید پاشم برم دوتا نون بخرم که لاقل نان و پنیری باشه برای خوردن.   :)