گفته بودم برای تنوع خواستم یه سیستمی رو بنویسم. اونقدر ساده بود که من فکر می کردم همش دو روز وقت بگیره ولی بعدش قرار شد با سیستم دیگه سازگار بشه، داینامیک باشه و کاربر هراطلاعاتی دلش خواست بهش وارد کنه، هرجور دلش خواست پرینت بگیره و .... . آخرش امروز با جناب رییسم بحثم شد، زیر بار نرفت که. همش می گفت من فقط گفتم اگه می شه.... . کار نشد که نداره ولی دوهفته ما داره تموم می شه و سیستمه تموم نشد. حالا من با چه جراتی برم از رییس بزرگ مرخصی بگیرم؟ آقای پدر و مامانم می رن سفر و باید چندروزی برم خونه.
راحتش اینه که یه مقصر پیدا کنم و تقصیر همه اشتباهات و شکستها و خرابکاریها و گند زدنامو بندازم گردن اون. مثل همین حالا! خیلی وقتا اشتباه کردم. زیاد پشیمون شدم و شده که بعدن نتونستم گندی که زدم رو جمع و جور کنم ولی خودم که خوب می دونم همیشه تصمیم گیرنده اصلی و نهایی خودم بوده ام و اون موقع به نظر خودم بهترین کار رو انجام می دادم، بنابراین درنهایت همراه با سرزنش خودم و بدو بیراه گفتن به خودم ، یه لبخند می زنم و باز ادم نمی شم و اشتباه بعدی رو مرتکب می شم... .
بعضی از اشتباهاتم جبران ناپذیربودن و من تاوانشون رو پس می دم... .
چرا من همیشه عقبم؟