
1- در کلاس حرکات موزونمان یه خانومی هست که خیلی دوستش دارم برای اینکه هر دفعه که می بینمش، و سلام می کنم و می پرسم: خوبید؟ خیلی باانرژی می گه: خوبِ خوب، عالی و من سرحال می یام. وقتی در مورد سختی حرکات بهش می گم و از دردِ ماهیچه های تازه کشف شده پام- که قبلا با وجود کلاسهای ورزشی که می رفتم از وجودشون بی خبر بودم. میگه: هرکاری رو با پشتکار می شه انجامش داد. اگر خانوم مربی تونسته پس ما هم می تونیم. خب با وجود اینکه-صادقانه بگویم- خوشگل نمی رقصه- ولی پشتکارش عالیه و ناامید نمی شه و من تحسینش می کنم.
2- امروز برای اینکه من از خانه دور باشم، خواب صبحگاهی رو بر ماموت حرام کردیم و رفتیم درکه. به دلیل درد ماهیچه های تازه کشف شده نشست و برخاست هم برام سخته چه برسه بالا رفتن از کوه ولی خب نمی شد خونه هم نشست. سعی کردم درمورد نوشته قبلیم غر نزنم و درعوض، هی غر زدم که ماموووت بسه همینجا اتراق می کنیم و ماموت هم یه پسته بهم جایزه می داد و تشویقم می کرد که آفرین تو می تونی. و اینگونه شد که تا خود پلنگ چال که نه ولی تا جوزک رو همراهیش کردم-خسته نباشم- و نشستیم جلوی گرمای مطبوع آفتاب و چندبرابر کالری مصرف شده مان خوردیم و به اندازه زمان مورد نیاز تا قله حرف زدیم و برگشتیم. الان هم چلاق شده ام.
3- دارم فکر می کنم که اگر مجبور بشم از این خانه بی همسایه برم، چه خاکی به سرم بریزم؟ اصلن همسایه داری بلد نیستم و تحمل همسایه های فضول رو ندارم. امروز که خونه رسیدم، دیدم که خانوم همسایه زنگ زده ، پرس و جو کردم که ببینم چی کارم داشته؟ فهمیدم می خواسته دخترش چند ساعتی پیشم بمونه که برای انجام کاری بره بیرون. راستش رو بگم، خوشحال شدم که خونه نبودم، از بس دختره شیطون و بیش از حد مجاز کنجکاوه! از بس همسایه نداشتم، تحمل کنجکاویهای همسایه ها رو ندارم. خانوم همسایه تو همین چند باری که تو اتوبوس می بینمشون هم یه عالمه کنجکاویهای بی جا می کنه و تمام رفت و آمدهام رو هم تحت نظر داره. خلاصه که، روابط عمومی و همسایه داریم صفره.
4- عکس انارهای خوشرنگ و خوشمزه درکه، کاری از موبایلم.