امسال زمستان که نیومد. من فقط به مدت یک دقیقه بارش برف رو دیدم و بس.
منی که هر سال تا این موقع دوبار رو حتما سرما خورده بودم، امسال خبری از سرماخوردگی نبود تا اینکه پریروز بوی سرماخوردگی به مشامم رسید و تمام دیروز را در حال لرز و عطسه و فین فین و بدن درد بودم. اونقدر عطسه کردم (متوسط دقیقه ای 3 تا) که دل درد گرفته بودم و وسط جلسه کاری هم خودم با زبان خوش، جلسه رو ترک کردم و بقیه شرکت کنندگان - رییس یا همکار- نه تنها اعتراض نکردن که خوشحال هم شدند و سفارش اکید کردند که فردا (امروز) رو نیام سرکار.
مریضی که من باشم عطسه کنان، رفتم مقادیر زیادی پرتقال و شیر و شلغم خریداری نمودم (فکر کردم 3 روزی تو خونه بستری هستم) و از وقتی رسیدم خونه، تمام درمانهای توصیه شده را انجام دادم (بخور، خوردن انواع مایعات داغ، خوردن مقدار زیادی آب پرتقال طبیعی که خودم تهیه نمودم، خوردن آب+عسل+آبلیموی تازه و قرص سرماخوردگی و.... ) فقط استراحت مطلق رو نتونستم انجام بدم که دو دلیل داشت، یکی اینکه تمام اون دوا درمونا رو باید خودم تهیه می کردم و دوم اینکه سردیم شده بود و تا می رفتم زیر لحاف، باید بلند می شدم می رفتم دستشویی مثل یخچال. (خدا می دونه این آپارتمان ما رو چطور ساختن که با وجود کلی درزگیر و یه بخاری گنده، فقط زیر لحاف گرمه و بس!)
خب، مثل اینکه یکی از این دوا درمونا جواب داد و امروز سر و مر و گنده سرکار حاضر شدم و تا الان که از ساعت اضافه کاری هم رد شده، مشغول کسب روزی حلال هستم.
اینم دو نوشته در یک روز خدمت دوستانم که می گفتن چرا نمی نویسم. گفته بودم که:
هیچ اتفاق جالب توجهی رخ نمی ده که ازش بنویسم. روزها اونقدر شکل هم هستند که خودم هم فراموش می کنم که این ساعتی که الان توش هستم ادامه دیروزه یا امروز. عاشق هم که نیستم از عشقولانه هام بنویسم. عشق تازه از دست داده ای هم ندارم که در فراق یار بنویسم. حس و حال کتاب خواندن ندارم که از اون بنویسم و الان یک ماهه که در صفحه 15 ام کتابی که شروع کردم برای خوندن موندم، فیلم هم نمی بینم. تلویزیون رو انگار اساسی ترک کردم و بعد خریدش هم نمی رم سراغش که از برنامه هاش بنویسم. د.خ. هم نیست که از عشقولانه های اون بنویسم لاقل (این د.خ. رفت من سوژه نوشتنم رو از دست دادم) . گردش و تفریح هم نمی رم. از تنهایی و اینکه مریض می شم کسی نیست یه لیوان آب بده دستم تا قرص بخورم (از ترس این یکی هر دفعه در زمان اضطراری خودم زودی با زبان خوش قرصم رو می خورم که به حال زاری که یکی باید اول من رو احیا کنه که بتونم بلند شم برم آب بیارم نیفتم ) و یا از این تفکرات رمانتیک که وقتی از حموم می یام بیرون حوله ام رو کسی گرم نکرده و اینکه هر روز خودم در رو قفل می کنم می رم و وقتی برمیگردم به همان تعداد که قفل در رو چرخوندم باید برعکس بچرخونم تا باز بشه و اینکه هر روز خودم کلید برق رو می رنم و همه چی رو همونطور که موقع رفتن گذاشته بودم و رفته بودم می بینم، هم بنویسم دیگه لوس و تکراری شده خب.
بعضی روزها از شدت بی تنوعی روزهام به خودم قول می دم که فردا قبل از 8 می یام سرکار که تنوعی بشه ولی خاموش کردن زنگ موبایل و دوباره زنگ زدنش و باز خاموش کردن و.... هم حتی عوض نمی شه.
به قول ندا بچه هم ندارم لاقل از شیرین کاریهای بچه ام بنویسم.
کارم که تموم نشد، تمام برق های طبقه رو خاموش کردن دارن می رن. پاشم در برم خوخان نیاد بخوردم.D: