شاید هم به قول لاک پشت، دنیای کسی که کامپیوتر خونده و با کامپیوتر سروکار داره صفر و یکی می شه. نمی دونم ولی می دونم که همانطور که یکباره تمام کارهام به بن بست خوردن و پشت سرهم بد آوردم و نزدیک به دو هفته از دست آدم های بی مسئولیت حرص خوردم، دیروز همه باهم حل شدن به جز یکی که خودش برام اهمیت نداره وبیشتر حرص می خورم از اینکه احساس می کنم من رو ببو فرض کردن و بهم توهین شده. شکر. ولی خدا اون بالا نشسته بهم می خنده ها با این بازی صفر و یک. خدا جون حالا نمی شه مرحمتی کنی و سهمیه بدبیاری و خوش بیاری من رو کم کم و درهم برام بفرستی؟
مدتیه شروع کردم چیزی شبیه فنگ شویی تو خونه اجرا می کنم. هر روز می رم سراغ وسایلم، یه مقداریشون رو جدا می کنم برای بخشیدن، دور انداختن، گذاشتن در انباری و یا فروش، اگه از دستم بربیاد. اینه که هر وقت یکی زنگ می زنه و می پرسه چی کار می کردی، می گم: تو اتاق بودم داشتم مرتب می کردم.... . صدای همه دراومده. خواهرم این دفعه گفت اون خونه 30 متری با 4 تا وسیله مگه چند روز وقت برای مرتب کردن می خواد؟! رفتم یه کتاب طراحی نظم هم خریدم . وقتی فصل مربوط به طرح چیدن خونه رو خوندم کلی خنده ام گرفت. طبق نقشه کتاب، سطل آشغال و جارو و خاک انداز رو گذاشتم تو قسمت عشق و ازدواج و زندگی. هرچی فکر کردم دیدم اصلن نمی شه، جای دیگری غیر از همونجا بذارمشون. این شد که این فصل کتاب رو ندیده گرفتم و رفتم سراغ فصل بعدی. حالا باید یه روز برم انباری و یه کارتن کتاب جدا کنم و نمی دونم چی کارشون کنم. شاید بردم دادم کتاب کهنه فروشی تو انقلاب (کسی کتابهای تخصصی کامپیوتر نمی خواد؟ تخصصی یعنی در حد الکترونیک و سیگنالها و وی اچ دی ال و شبکه و فازی و عصبی و... ) و یه کارتن دیگه رو هم احتمالا درحالی که به پهنای صورتم اشک می ریزم بدون نگاه کردن بذارم تو کیسه زباله های خشک و ببرم بدم باجه جمع آوری پسماند خشک محلمون.
یه کارتن کوچیک هم دارم توش قاب عکس و چیزای خوشگل باید باشه، یه دختری همسن دخترهمسایه لازم دارم بدمشون بهش. وقتی از خوابگاه به این خونه اسباب کشی می کردم یه وانت وسیله از اتاق 6 متری جمع کردم آوردم. دلم می خواد دفعه دیگه که اسباب کشی می کنم خودم یه لبخندی بزنم و بگم چه جمع و جور :)
در زمینه های پزشکی و امداد رسانی و این کارا علاوه بر اینکه صفر هستم، به شدت ترسو هم هستم. همیشه فکر می کنم اگر خدایی نکرده یک اتفاقی برای یکی از عزیزانم بیفته من دست و پاچلفتی به جای کمک لابد غش می کنم و یکی باید بیاد منو جمع کنه. برای مبارزه با این ترس و دست وپا چلفتی بودن رفتم و در کلاسهای هلال احمر ثبت نام کردم که به قول مربی شاید وقتی دانشم زیاد بشه، اعتماد بنفس هم پیدا کنم و بتونم خونسرد باشم. فعلا فقط یک جلسه رفتم و خیلی خوب بود.
این روزها احساس می کنم خودم نیستم، خودم رو نمی شناسم، از خودم دورم. خیلی سعی می کنم خوش باشم یا شاید حتی الکی خوش باشم و لذت ببرم از زندگی ولی راضی نمی شم-نیستم.