بچه که بودم مادرم اجازه نمی داد که شب ها جایی بمونیم، اون زمانها بخصوص 14 سالگی که عاشق رمز و راز آسمان شب و ستاره هاش بودم، جزو آرزوهام شده بود که یک شب را با د.خ.ن. باشم و باهم ستاره ها و ماه رو تماشا کنیم.

     حالا که بزرگ شدم و خودم می تونم تصمیم بگیرم، گریزانم از اینکه شب را در جایی غیر از خانه خودم و در رختخواب خودم به صبح برسانم.  خانه هر کی که برم، شب کلی اصرار می کنم و بهانه های مختلف می یارم که برگردم خونه خودم و بعضی وقتها هم از قبل شرط می کنم که شب اصرار به موندنم نکنند. اگه احتمال بدم که برای برگشتنم به خونه با مشکل مواجه خواهم شد، بی خیال مهمانی و شب نشینی می شم، مثل امشب که خونه موندن رو به خانه دایی ترجیح دادم.

      بیچاره د.خ چقدر  شاکی بود از این اخلاق من.