پاییز

مثل اینکه قرار نیست امسال زمستون بیاد.
خوندن وبلاگ از تو گوگل ریدر، مثل دوستی تو دنیای مجازی اینترنت می مونه. وقتی گوگل ریدر خراب می شه خیلی از وبلاگا فراموش می شن، مثل وقتی که به اینترنت دسترسی نداشته باشی، یا روزه اینترنت گرفته باشی که خیلی از دوستای اینترنتی از یاد می رن. بعضی وبلاگها رو باید بری از تو خونه اصلیشون بخونی، با همون رنگ و فونت و شاید آهنگش. همونطور که با بعضی دوستها باید رودررو بشینی حرف بزنی. چشم در چشم و شاید دست در دست هم.
خب می خوان یه شرط جیدی تو عقدنامه ها اضافه کنند درمورد مهریه. تا حالا که همیشه می گفتند مهریه را کی داده که کی گرفته و اگر صریحا از آقای خواستگار می پرسیدید که آیا هیچ به دادن مهریه فکر می کند یا نه؟ جوابش نه بود. اگر بله گفته بودخب به احتمال 50 درصد دروغ گفته. بخصوص درمورد مهریه ای که تمام زندگیش تا آخر عمر به نصف مبلغش هم نخواهد رسید، اگر ادعای پرداخت کرده باشه، یعنی از همان اول دروغ گفته و بله عروس خانوم به معنی ازدواج با یه مرد دروغگوست.
به جای اینهمه قوانینی که حق و حقوق زنها رو بیش تر از پیش پایمال می کند، باید به علتهایی که چرا دخترها مهریه های نجومی می خوان و یا اینکه چرا اصولن کمتر کسی حاضر به ازدواج می شه فکر کنند و راه حل پیدا کنند، که عمرا این کارو بکنند. وگرنه هر پسری که حاضر می شود تن به همچین حماقتی بدهد که با مهریه نجومی که تا آخر عمرش نظیرش را در زندگی نخواهد دید، با هر دختری، گیرم بهترین دختر دنیا، ازدواج کند حقش است که بسیاری از سالهای زندگیش را در زندان سپری کند.
و اگر زنی هم بی شرط و شروط در عقدنامه که کمکی به رسیدن به حق و حقوقش در صورت بروز مشکل باشد، با مردی ازدواج کند که کار خبطی مرتکب شده و اگر این زن با این شرایط قوانین موجود شرط عندالاستطاعه بودن مهریه را هم قبول و امضا کند، حق مسلمش هست که تا آخر عمرش توی راهروهای دادگاهها بدود.
اگر هم زنی با کمک جامعه و همینایی که این قوانین ضد زن را وضع می کنند از دنیا بی خبر است و ناآگاهانه و با این شرایط ازدواج می کند، به ازای هر زنی که رنج می کشد هزاران هزار لعنت بر قانون مداران این مملکت باد. امیدوارم دنیای دیگری باشد و خود خدا درموردشون قضاوت کند.
برای من اضافه کردن این شرط باعث خواهد شد که شاید روزی از یک جنابی علاوه بر این جمله که : " شما از همین اول به طلاق فکر می کنید؟ با این طرز فکر در اول زندگی، همین بهتر که این زندگی شروع نشه" جمله دیگری هم خواهم شنید: "اوه! شما از همین اول دارید به گرفتن مهریه فکر می کنید؟ " و توی دلش هم ادامه خواهد داد: "برو بابا" هرچند خدا رو شکر، به گفته همکارم که این روزها فکرش بدجور درگیر است: "خوش به حالتون (من) که دیگه سنتون از اون سنی که همچین درگیریهای فکریی داشته باشید گذشته" :)
تذکر: این یک غرنامه است و فقط برای تمدد اعصاب خودم نوشته شده. نخوانید به نفعتان است.
1- به هرحال بعضی وقتها ورِ خشن آدم هم بلند می شود. مثل وقتهایی که هوس می کنم چندتا قلوه سنگ همیشه تو جیبم داشته باشم تا وقتی که کنار خیابون وایستادم یا راه می رم باهاشون بزنم شیشه ماشین مردهایی که مسافرکش نیستن و جلوی پام می ایستن یا بوق می زنند را بشکنم. بسته به بالاتر بودن سنشون یا میزان سمج بودنشون سنگهای بزرگتری انتخاب خواهم کرد.
2- یک چاه بزرگ پیدا کنم و تمام (سعی می کنم بگم بیشتر ولی نمی توانم) کارمندان بخصوص قسمت اداری و مالی شرکت رو بریزم توش. هر وقت کار داری یا رفته اند نماز بخوانند، حالا که دارید می خوانید، بخوانید بخوابند، یا رفته اند اتاق دیگری دنبال کاری، بخوانید دارند در مخفیگاهشان سیگار می کشند، یا جلسه دارند، بخوانید در کلاس کوه نوردی هستند (این یکی حرامشان باد که از حق ورزش خانومها می زنند و به خوشی اقایان می رسند) یا با تلفن صحبت می کنند بخوانید درحال گپ زدن هستند، یا ماموریت هستند، بخوانید رفته اند دنبال کار شخصیشان. امروز که دیگه صبرم تمام شده بود، تمامی این حرفها را برای تک تکشان تکرار کردم، البته بعد از اینکه موفق شدم پیداشون کنم. اول خندیدند و بعد شروع کردند به توجیه خودشان. خودم را هم تو اون چاهه می ندازم.
3- این د.خ. جان من در واقع در قسمت گارانتی و سرویس دهی یه شرکتی کار می کنه و کارش جواب دادن به تلفن هست. چند وقت پیش با یکی از مشتریها با بداخلاقی صحبت کرده بود و مشتری شکایت کرده بود و د.خ. رو یه مقداری اذیت کردند و خلاصه د.خ. جان ما شاکی بود. خب من خیلی بهش حق نمی دم، چون اغلب کسانی که برای کار پاسخگویی به تلفن استخدام می شوند در واقع مهمترین اصل کارشان برخورد محترمانه با مشتری است و بس و حقوقی هم که می گیرند فقط برای همین جوابدهی به مشتریهاست. این چند روز با قسمت خدمات پس از فروش یا روابط عمومی سه شرکت معتبر- که در حال حاضر هیچ اعتباری پیش من ندارند- تماس گرفتم، بسیار بی ادب و گستاخ باهام حرف زدند. اگر تونستن مسخره ام کردن و موقع سرویس دهی مثل اینکه دارند صدقه می دادند بهم، باهام رفتار کردند. خب درواقع نه همشون و از بین بیشتر از 25 نفر مختلفی که باهاشون صحبت کردم فقط 4 نفر مودب بودند و 7-8 نفری را می شد تحمل کرد. لیست کلی شماره دارم که دلم می خواد پاشم برم از تک تکشون شکایت کنم که این دل خواستن را درمورد یکیشون حتمن عملی خواهم کرد. دلم می خواد صدای ضبط شده اش رو بذارم جلوش تا حرفهای خودش رو بشنوه هرچند مطمئن نیستم حتی اندکی خجالت بکشه.
4- بروم از جناب همسایه به اداره املاک شکایت کنم که محل مسکونی رو تبدیل به شرکت کرده و از صبح تاشب کارگراش تو ساختمان تردد می کنند و من هفته ای دوبار باید برم تذکر بدم که این در را ببندید یا در را بکوبم که تذکر غیر زبانی داده باشم. چند وقت پیش هم دزد همه کفشهای آقای همسایه رو برد.
خب حالم خوب شد :)

تا وقتی که یه برادر مهربون داشته باشی که بتونی باهاش هرچقدر که دلت می خواد حرف بزنی و دردِدل کنی و غصه هات رو بگی و اونم با حوصله گوش کنه، همدردی کنه، نگرانت بشه و مامان خانومیی که تا یه قطره اشک به چشمت بیاد تله پاتی باخبر می شه و زودی بهت زنگ می زنه که "چی شده" نباید گذاشت روزای رنگی سیاه بشن.
به جادو و جنبل اعتقاد دارید؟ من اعتقاد ندارم ولی الان خیلی دلم می خواد که بهش اعتقاد پیدا کنم. دلم می خواد بال هزار تا مگس رو جمع کنم بسوزونم و بعد کاغذی که با خطهای عجیب و غریب چیزایی روش نوشته شده که نمی فهمم چیست رو تو آب حل کنم و درست زمان غروب آفتاب بخورم و طلسمه باطل بشه و من آزاد بشم از دویدن برای باز کردن گره های کوری که تو هر کاری که می خوام انجامشون بدم می افته. خسته ام. می خوام بشینم پشت میزم و چای بخورم و کار هم نکنم و کله هرکی که بیاد بهم بگه: "وای خوش به حالت، تو چقدر بی خیالی" رو داغون کنم.
حالم هم خیلی خوبه، خواستی باور نکن.
تعطیلات را چگونه می گذرانید؟
تعطیلات کسل کننده ای شده. دست و دلم به هیچ کاری نمی ره. نه حال این را دارم که برم خانه فک وفامیلی و نه حوصله میکنم فیلم ببینم. بیشتر از صد تا فیلم ندیده دارم که هرکدوم رو ده بار مرور کردم و انتخاب نشد. کتاب؟ فقط توانستم سهتا داستان کوتاه از صادق چوبک بخوانم که اولیش چندساعتی تونست فکرم رو مشغول کنه.
از کارهای خانهداری بپرسید که یهعالمه کار دارم. دیروز خواستم کدبانوگری کنم، لباس بشورم دور اول دیدم ای دادبیداد اینا که همه هنوز کثیفن! مغز مبارک رو به کار انداختم و یادم اومد پودر نریختم بودم توش و ماشین بیچاره با آب خالی بهتر از اون نمی تونسته بشوره. دور بعد هوس ماجراجویی کردهبودم و چند بار درحالی که کار میکرد، دکمه را فشار دادم و چرخوندمشون . بار اول هیچی نگفت، (ماشین رو میگم) بار دوم هم چیزی نگفت و بار سوم آنچنان عصبانی شد و بالا پایین پرید که تنها راهی که به عقلم رسید کشیدن سیمش از پریز بود. تا یه ساعتی با تپش قلب ناشی از سکته مشغول بودم.
رفتم سراغ خیاطی. به سبک مادربزرگهام یا شاید هم مادر مادربزرگهام، با نخ و سوزن مشغول خیاطی شدم. همش هم یاد مادربزرگام میافتادم که روز عاشورایی دوخت و دوز رو بد میدونستن. دوخت و دوز که تموم شد دیدم ای دل غافل. پارچه رو دقیقا از جایی بریدم که یه لکه روش بوده، هرچی شستم لکه پاک نشد که نشد :( بعد گفتم یکم عکاسی (1و2) کنم. سها نتیجهاش رو که دید گفت که خیلی بد و شلوغه. خب مادربزرگهای من هیچ وقت از پارچههای ساده استفاده نمیکردن. معمولن تشک و بالش هاشون رنگیرنگی و گلمنگلی بود.
از آشپزی هم نگویم بهتر است که خودم هم باورم نمیشود ماکارونی به این بدمزگی پختهباشم. خودم هم دلم نمیخواد بخورمش.
تنها کاری که به ذهنم میرسه، خوابیدن از سر شب تا لنگ ظهره. بهتر بود دل پدرم رو نمیشکستم و میرفتم ولایت.

می بینید که خودم رو کشتم با عکس گذاشتن تو وبلاگ. کسی که نیومد سوغاتی بخوره، منم اینطوری خیال خودم دارم سوغاتی می دم دیگه P:
تعطیلات عید غدیر رو با کلی پدر بزرگ و مادربزرگ – البته من جای دخترشون بودم نه نوه شون ولی بعضی هاشون اصرار داشتن بگن من جای نوه شونم- رفتم یزد. البته چند تاجوون هم بینمون بود، مثلا من :) و دوتا بچه. جمع صمیمیی بودن که بر خلاف انتظاری که داشتم، فقط برای تفریح خالی هم نیومده بودن و سفرمون طبق برنامه و خیلی خوب پیش رفت. خلاصه که جای دوستان خالی بسی خوش گذشت.
دیگه عکسهایی که استخراج کردم و قابل گذاشتن تو بلاگن دارن ته می کشن و به زودی اگه ایشاله همینطور خوب پیش بره دیگه غرنامه هم نداریم بنویسیم، نمی دونم چی می شه.
ماموت جان، کارت تموم نشد؟ به جان خودم آن مقامات محترم با شنیدن صدای اس ام اس موبایلشون و دیدن این تسلیت تبلیغاتی، به جای یه جمله عشقولانه یا یه نوشته ای که بوی پول بده، فحشت خواهند داد. از من گفتن بود حالا خود دانی. من تا 7 هم می تونم منتظرت بمونم و بلاگم و عکس بذارم ;)
:)
۱- بزنم به تخته که چشم نخورم :)، برخلاف چندماه پیش که ماه و خورشید و فلک دست به دست هم داده بودند تا همه کارهایی که می خواستم انجام بدم به بن بست بخورن و لب چشمه می رفتم آبش خشک می شد، این روزها زندگی خوب میگذره. برخی وعده وعیدهای خوب تو شرکت هست که با اینکه صد درصد نیست ولی باز همین وعده اش هم به هرحال بدنیست (وصف العیش، نصف العیش) دعا کنید وعده ها عمل هم بشه بهشون. دوستان خوبی دارم که هوامرو دارن و خانواده مهربون که همیشه خیالم راحته که هستن. این چند وقته حتی درنهایت تعجب دوبار پشت سرهم تو یه قرعه کشی برنده شدم و دیگه آخرش هم این بود که، همین الان هم قبض تلفنم دستم رسید، دیدم که مخابرات اون 80 تومن پول زوری که گرفته بود رو هم پس داده.
من دست به غرنامه نوشتنم قویتره، ولی گفتم به هرحال تو این وبلاگ هم ثبت بشه که چندهفته ای هم بوده که غر نزنم. :P
۲- با اینکه واقعن از تنهاییم ناراحت نیستم و راضیم و سعی می کنم که از زندگیم لذت ببرم، ولی من آدم تنهایی(تنها ماندن) نیستم و با اینحال تنهایی را انتخاب کردهام. اسم همان کتابه که هنوز نخوندمش: "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد"
تنها خانوادهام درولایتمان، منتظرم هستند و از دستم به شدت شاکی و ناراحت که بلیط نگرفتهام برم اونجا و اینکه همین دو سه هفته پیش اونجا بودم اصلا به نظرشون جواب منطقیی نیست. خدایا تنها چیزی که تو این دنیا دارم، خانوادهام هستند، درست که من درخت خوبی نیستم برایشان، ولی تو سالم و سلامت وشاد نگهشون دار.
۳- هاها، چند وقت پیش، یکی از دوستانم که آدم بسیار موفقی هم هست، و از قضا تاحدی از نزدیک هم من و زندگیم رو می شناسه، بهم می گفت که: "باید سعی کنم، از تو یاد بگیرم که از زندگیم لذت ببرم و استفاده کنم و شاد باشم....". من بسیار شگفت زده شدم از این حرفش ولی به روش نیاوردم. این رو نوشتم که یعنی همه آدمای دور و برم من رو غرغروی افسرده حال نمی دانند.
با همین دوستم، رفتیم سینما و فیلم آتش سبز رو دیدیم، که راستش رو بگم درست فیلم حالیم نشد و آخرش نفهمیدم کرمان چطور بوجود اومد و لطف علی خان کی بود و چی کار کرد، باید خیلی بادقت تر می دیدمش، یا به نظرم شاید به یک سری اطلاعات تاریخی نیاز داشت که من نداشتم، خلاصه که باید یه بار دیگه هم ببینمش. ولی کنیزکش خیلی خیلی بد بازی کرده بود و من تا آخرش حرص خوردم از بازیش. برای خودش هم نمی ارزید که به خاطر این بازی سلامتیش به خطر افتاد. نمی دونم اون کارگردانش چرا تصمیم نگرفته بود که بالاخره قراره کتابی و لفظ قلم حرف بزنن تو فیلم یا مدل تهرانی و شکسته. دوتا مادربزرگ هم با عصا اومده بودن فیلم ببینن و دلم براشون سوخت. آخه همچین خورده بود تو ذوقشون.
۴- یک سارافون خریده بودم، دنبال یه بلوز براش بودم. از بس فروشنده موقع خرید سارافونه بهم گفت آبی می خوای یا سبز یا زرشکیو... . و آبی قشنگتره و اینا. که باورم شد اونی که خریدم رنگش آبیه. خلاصه که امروز از خانومه های فروشنده زحمتکش مترو یه بلوز براش خریدم به رنگ آبی. تازه خوشحال که خوب شد این رنگش عین همونه و لازم نیست دیگه برم دربدر تو مغازه ها دنبال این رنگ بگردم. حالا که اومدم گذاشتمشون کنارهم می بینم رنگاشون یه ذره هم به هم ربط نداره. کی بود بهم می گفت گیج؟! اون عصبانی شدنم – دربرابر گیج گفتنت- رو پس گرفتم. :)
۵- بالاخره من رفتم چشم پزشک. طبق معمول دعوا شدم که باید عینکم رو همیشه استفاده کنم و ترسانده شدم از عواقب کارم. طبق معمول هم اصلا به خودم قول ندادم که بعد خرید عینکه بزنمش چشمم. حالا به یک همراه خوش سلیقه برای ابتیاع عینک نیازمندیم.
۶- دوست داشتم بازم عکس بذارم اینجا ولی عکس خوب پیدا نمی کنم. به یک نفر معلم سخت گیر که هر روز بیاد چک کنه که من ده بار نوشتم: "تو یک سه پایه نیستی" و ده بار هم " دستهای تو لرزه گیر لنز نیست" نیازمندم.




