تعطیلات را چگونه می گذرانید؟
تعطیلات کسل کننده ای شده. دست و دلم به هیچ کاری نمی ره. نه حال این را دارم که برم خانه فک وفامیلی و نه حوصله میکنم فیلم ببینم. بیشتر از صد تا فیلم ندیده دارم که هرکدوم رو ده بار مرور کردم و انتخاب نشد. کتاب؟ فقط توانستم سهتا داستان کوتاه از صادق چوبک بخوانم که اولیش چندساعتی تونست فکرم رو مشغول کنه.
از کارهای خانهداری بپرسید که یهعالمه کار دارم. دیروز خواستم کدبانوگری کنم، لباس بشورم دور اول دیدم ای دادبیداد اینا که همه هنوز کثیفن! مغز مبارک رو به کار انداختم و یادم اومد پودر نریختم بودم توش و ماشین بیچاره با آب خالی بهتر از اون نمی تونسته بشوره. دور بعد هوس ماجراجویی کردهبودم و چند بار درحالی که کار میکرد، دکمه را فشار دادم و چرخوندمشون . بار اول هیچی نگفت، (ماشین رو میگم) بار دوم هم چیزی نگفت و بار سوم آنچنان عصبانی شد و بالا پایین پرید که تنها راهی که به عقلم رسید کشیدن سیمش از پریز بود. تا یه ساعتی با تپش قلب ناشی از سکته مشغول بودم.
رفتم سراغ خیاطی. به سبک مادربزرگهام یا شاید هم مادر مادربزرگهام، با نخ و سوزن مشغول خیاطی شدم. همش هم یاد مادربزرگام میافتادم که روز عاشورایی دوخت و دوز رو بد میدونستن. دوخت و دوز که تموم شد دیدم ای دل غافل. پارچه رو دقیقا از جایی بریدم که یه لکه روش بوده، هرچی شستم لکه پاک نشد که نشد :( بعد گفتم یکم عکاسی (1و2) کنم. سها نتیجهاش رو که دید گفت که خیلی بد و شلوغه. خب مادربزرگهای من هیچ وقت از پارچههای ساده استفاده نمیکردن. معمولن تشک و بالش هاشون رنگیرنگی و گلمنگلی بود.
از آشپزی هم نگویم بهتر است که خودم هم باورم نمیشود ماکارونی به این بدمزگی پختهباشم. خودم هم دلم نمیخواد بخورمش.
تنها کاری که به ذهنم میرسه، خوابیدن از سر شب تا لنگ ظهره. بهتر بود دل پدرم رو نمیشکستم و میرفتم ولایت.