:)
۱- بزنم به تخته که چشم نخورم :)، برخلاف چندماه پیش که ماه و خورشید و فلک دست به دست هم داده بودند تا همه کارهایی که می خواستم انجام بدم به بن بست بخورن و لب چشمه می رفتم آبش خشک می شد، این روزها زندگی خوب میگذره. برخی وعده وعیدهای خوب تو شرکت هست که با اینکه صد درصد نیست ولی باز همین وعده اش هم به هرحال بدنیست (وصف العیش، نصف العیش) دعا کنید وعده ها عمل هم بشه بهشون. دوستان خوبی دارم که هوامرو دارن و خانواده مهربون که همیشه خیالم راحته که هستن. این چند وقته حتی درنهایت تعجب دوبار پشت سرهم تو یه قرعه کشی برنده شدم و دیگه آخرش هم این بود که، همین الان هم قبض تلفنم دستم رسید، دیدم که مخابرات اون 80 تومن پول زوری که گرفته بود رو هم پس داده.
من دست به غرنامه نوشتنم قویتره، ولی گفتم به هرحال تو این وبلاگ هم ثبت بشه که چندهفته ای هم بوده که غر نزنم. :P
۲- با اینکه واقعن از تنهاییم ناراحت نیستم و راضیم و سعی می کنم که از زندگیم لذت ببرم، ولی من آدم تنهایی(تنها ماندن) نیستم و با اینحال تنهایی را انتخاب کردهام. اسم همان کتابه که هنوز نخوندمش: "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد"
تنها خانوادهام درولایتمان، منتظرم هستند و از دستم به شدت شاکی و ناراحت که بلیط نگرفتهام برم اونجا و اینکه همین دو سه هفته پیش اونجا بودم اصلا به نظرشون جواب منطقیی نیست. خدایا تنها چیزی که تو این دنیا دارم، خانوادهام هستند، درست که من درخت خوبی نیستم برایشان، ولی تو سالم و سلامت وشاد نگهشون دار.
۳- هاها، چند وقت پیش، یکی از دوستانم که آدم بسیار موفقی هم هست، و از قضا تاحدی از نزدیک هم من و زندگیم رو می شناسه، بهم می گفت که: "باید سعی کنم، از تو یاد بگیرم که از زندگیم لذت ببرم و استفاده کنم و شاد باشم....". من بسیار شگفت زده شدم از این حرفش ولی به روش نیاوردم. این رو نوشتم که یعنی همه آدمای دور و برم من رو غرغروی افسرده حال نمی دانند.
با همین دوستم، رفتیم سینما و فیلم آتش سبز رو دیدیم، که راستش رو بگم درست فیلم حالیم نشد و آخرش نفهمیدم کرمان چطور بوجود اومد و لطف علی خان کی بود و چی کار کرد، باید خیلی بادقت تر می دیدمش، یا به نظرم شاید به یک سری اطلاعات تاریخی نیاز داشت که من نداشتم، خلاصه که باید یه بار دیگه هم ببینمش. ولی کنیزکش خیلی خیلی بد بازی کرده بود و من تا آخرش حرص خوردم از بازیش. برای خودش هم نمی ارزید که به خاطر این بازی سلامتیش به خطر افتاد. نمی دونم اون کارگردانش چرا تصمیم نگرفته بود که بالاخره قراره کتابی و لفظ قلم حرف بزنن تو فیلم یا مدل تهرانی و شکسته. دوتا مادربزرگ هم با عصا اومده بودن فیلم ببینن و دلم براشون سوخت. آخه همچین خورده بود تو ذوقشون.
۴- یک سارافون خریده بودم، دنبال یه بلوز براش بودم. از بس فروشنده موقع خرید سارافونه بهم گفت آبی می خوای یا سبز یا زرشکیو... . و آبی قشنگتره و اینا. که باورم شد اونی که خریدم رنگش آبیه. خلاصه که امروز از خانومه های فروشنده زحمتکش مترو یه بلوز براش خریدم به رنگ آبی. تازه خوشحال که خوب شد این رنگش عین همونه و لازم نیست دیگه برم دربدر تو مغازه ها دنبال این رنگ بگردم. حالا که اومدم گذاشتمشون کنارهم می بینم رنگاشون یه ذره هم به هم ربط نداره. کی بود بهم می گفت گیج؟! اون عصبانی شدنم – دربرابر گیج گفتنت- رو پس گرفتم. :)
۵- بالاخره من رفتم چشم پزشک. طبق معمول دعوا شدم که باید عینکم رو همیشه استفاده کنم و ترسانده شدم از عواقب کارم. طبق معمول هم اصلا به خودم قول ندادم که بعد خرید عینکه بزنمش چشمم. حالا به یک همراه خوش سلیقه برای ابتیاع عینک نیازمندیم.
۶- دوست داشتم بازم عکس بذارم اینجا ولی عکس خوب پیدا نمی کنم. به یک نفر معلم سخت گیر که هر روز بیاد چک کنه که من ده بار نوشتم: "تو یک سه پایه نیستی" و ده بار هم " دستهای تو لرزه گیر لنز نیست" نیازمندم.