
می بینید که خودم رو کشتم با عکس گذاشتن تو وبلاگ. کسی که نیومد سوغاتی بخوره، منم اینطوری خیال خودم دارم سوغاتی می دم دیگه P:
تعطیلات عید غدیر رو با کلی پدر بزرگ و مادربزرگ – البته من جای دخترشون بودم نه نوه شون ولی بعضی هاشون اصرار داشتن بگن من جای نوه شونم- رفتم یزد. البته چند تاجوون هم بینمون بود، مثلا من :) و دوتا بچه. جمع صمیمیی بودن که بر خلاف انتظاری که داشتم، فقط برای تفریح خالی هم نیومده بودن و سفرمون طبق برنامه و خیلی خوب پیش رفت. خلاصه که جای دوستان خالی بسی خوش گذشت.
دیگه عکسهایی که استخراج کردم و قابل گذاشتن تو بلاگن دارن ته می کشن و به زودی اگه ایشاله همینطور خوب پیش بره دیگه غرنامه هم نداریم بنویسیم، نمی دونم چی می شه.
ماموت جان، کارت تموم نشد؟ به جان خودم آن مقامات محترم با شنیدن صدای اس ام اس موبایلشون و دیدن این تسلیت تبلیغاتی، به جای یه جمله عشقولانه یا یه نوشته ای که بوی پول بده، فحشت خواهند داد. از من گفتن بود حالا خود دانی. من تا 7 هم می تونم منتظرت بمونم و بلاگم و عکس بذارم ;)