تذکر:  این یک غرنامه است و فقط برای تمدد اعصاب خودم نوشته شده. نخوانید به نفعتان است.

 

1-   به هرحال بعضی وقتها ورِ خشن آدم هم بلند می شود. مثل وقتهایی که هوس می کنم چندتا قلوه سنگ همیشه تو جیبم داشته باشم تا وقتی که کنار خیابون وایستادم یا راه می رم باهاشون بزنم شیشه ماشین مردهایی که مسافرکش نیستن و جلوی پام می ایستن یا بوق می زنند را بشکنم. بسته به بالاتر بودن سنشون یا میزان سمج بودنشون سنگهای بزرگتری انتخاب خواهم کرد.

 

2-   یک چاه بزرگ پیدا کنم و تمام (سعی می کنم بگم بیشتر ولی نمی توانم) کارمندان بخصوص قسمت اداری و مالی شرکت رو بریزم توش.  هر وقت کار داری یا رفته اند نماز بخوانند، حالا که دارید می خوانید، بخوانید بخوابند، یا رفته اند اتاق دیگری دنبال کاری، بخوانید دارند در مخفیگاهشان سیگار می کشند، یا جلسه دارند، بخوانید در کلاس کوه نوردی هستند (این یکی حرامشان باد که از حق ورزش خانومها می زنند و به خوشی اقایان می رسند) یا با تلفن صحبت می کنند بخوانید درحال گپ زدن هستند، یا ماموریت هستند، بخوانید رفته اند دنبال کار شخصیشان.  امروز که دیگه صبرم تمام شده بود، تمامی این حرفها را برای تک تکشان تکرار کردم، البته بعد از اینکه موفق شدم پیداشون کنم.  اول خندیدند و بعد شروع کردند به توجیه خودشان.  خودم را هم تو اون چاهه می ندازم.

 

3-   این د.خ. جان من در واقع در قسمت گارانتی و سرویس دهی یه شرکتی کار می کنه و کارش جواب دادن به تلفن هست. چند وقت پیش با یکی از مشتریها با بداخلاقی صحبت کرده بود و مشتری شکایت کرده بود و د.خ. رو یه مقداری اذیت کردند و خلاصه د.خ. جان ما شاکی بود.   خب من خیلی بهش حق نمی دم، چون اغلب کسانی که برای کار پاسخگویی به تلفن استخدام می شوند در واقع مهمترین اصل کارشان برخورد محترمانه با مشتری است و بس و حقوقی هم که می گیرند فقط برای همین جوابدهی به مشتریهاست. این چند روز با قسمت خدمات پس از فروش یا روابط عمومی سه شرکت معتبر- که در حال حاضر هیچ اعتباری پیش من ندارند- تماس گرفتم،  بسیار بی ادب و گستاخ باهام حرف زدند. اگر تونستن مسخره ام کردن و موقع سرویس دهی مثل اینکه دارند صدقه می دادند بهم، باهام رفتار کردند. خب درواقع نه همشون و از بین بیشتر از 25 نفر مختلفی که باهاشون صحبت کردم فقط 4 نفر مودب بودند و 7-8 نفری را  می شد تحمل کرد. لیست کلی شماره دارم که دلم می خواد پاشم برم از تک تکشون شکایت کنم که این دل خواستن را درمورد یکیشون حتمن عملی خواهم کرد. دلم می خواد صدای ضبط شده اش رو بذارم جلوش تا حرفهای خودش رو بشنوه هرچند مطمئن نیستم حتی اندکی خجالت بکشه.

 

4- بروم از جناب همسایه به اداره املاک شکایت کنم که محل مسکونی رو تبدیل به شرکت کرده و از صبح تاشب کارگراش تو ساختمان تردد می کنند و من هفته ای دوبار باید برم تذکر بدم که این در را ببندید یا در را بکوبم که تذکر غیر زبانی داده باشم.  چند وقت پیش هم دزد همه کفشهای آقای همسایه رو برد.

 

خب حالم خوب شد :)