توی این دوساله هر زمان که باهاش حرف زدم شروع به آه و ناله کرده که: ماشینی که خریده بودم دزدی ازآب در اومد و...، اون وامی که می خواستم بگیرم را بهم ندادند، چند میلیون تومنِ فروش ماشین رو ازم دزدیدند، کم مونده بود خانواده خفه بشن و ...، نمی دونی چه بدبختی هایی دارم، همین الان دعوا کردم و زدم .... ، چند روز پیش با یه بچه تصادف کردم، خدا رحم کرد که نمرده، فردا روز دادگاهه و.... در نهایت گفته اینی که گفتم رو به کسی نگوها!

نمی دونم از شانس منه یا شانس خودش! یه وقتایی هم فکر می کنم چک برگشت خورده و عواقبش خیلی بهتر از اون اتفاقات بالا بوده. تقصیر منه که چکش برگشت نخورد؟ جلوی خودمو می گیرم که فکر نکنم همه اونا داستانه! عجب روزگاری دارم من!!!