ساعت ده صبح زنگ زدم خونه! مامانم گوشی رو برداشت و با تعجب پرسید اتفاقی افتاده؟ (آخه همین پریروز بهشون تلفن کرده بودم) خبری شده؟ کجایی؟ و.... و تا آخر صحبت هم هنوز می خواست ته و توی ماجرایی که وجود نداشت رو در بیاره!  (چیزکی برای تعریف کردن داشتما ولی باز مثل همیشه لال شدم... .)

     زمانی که خبری از موبایل نبود و برای 10 دقیقه حرف زدن باید دوساعت تو مخابرات دانشگاه منتظر می نشستیم،  هر هفته، دوشنبه، زنگ می زدم خونه! و اگر یه روزی مخابرات رو خالی می دیدم و ذوق زده می رفتم و شماره خونه رو می دادم به اقاهه، که خودش شماره رو از حفظ بود!  مامانم اول نگران می شد، بعد می پرسید پولم تموم شده؟ و بعد هم می خواست ته و توی ماجرا رو در بیاره که خواستگار پیدا شده؟ هرچند هرکدوم که بود من یه کلمه هم بهش چیزی نمی گفتم!     

......

   اینا رو بعنوان ثبت افتخارات ننوشتم اینجا. نوشتم که یکم خجالت بکشم از اینکه وقتی زنگ می زنم خونمون باعث تعجبشون می شم!