از تعطیلات برگشتم. چند سالی بود این همه مدت خانه پدری نبودم. حتی این همه تعطیل هم نبودم. خوش گذشت. حالا یکی باید فردا با کتک منو بفرسته سرکار! اوه اوه! یک شیر بی یال و دم کند لاک پشتی رو گذاشتم و برای اینکه اوقاتم تلخ نشه موقع رفتنی بی اجازه رییس بزرگ رفتم....
د.خ. بنده خدا از تنهایی شب زنده داری می کرده. به قول خاله جانم حالا خوب قدر منو دونسته و فهمیده یه د.خ. بد اخلاق بد عنق که یه صدا خفه کن هم بهش وصل شده خیلی بهتر از تنها موندنه! خدا رو شکر الان با خیال راحت خوابیده :)
جناب همسایه هم بالاخره از دست صاحبخانه اش به تنگ اومده و رفته. و امروز یه جناب همسایه جدید جایگزینش شده.... هاها! تازه شنیده ام جناب همسایه قبلی ازم می ترسیده! اگر دنبال لولو خورخوره بودید در خدمتم D:
امان از این د.خ. تو این همه مدت یه قطره آب هم به گل بیچاره ام نداده و یکی از برگهاش زرد شده :(
در ضمن تو این مدت فهمیدم هیچ کاری سخت تر از بچه داری نیست! اگه بچه ها این شیرین و دوست داشتنی نبودن و این همه خودشون رو لوس نمی کردن.... خب راستش نمی دونم چرا هیشکی فکر نمی کرد من هم ممکنه بتونم از بچه ها مواظبت کنم اینه که کسی این مسئولیت رو به من نمی سپرد.