به دلیل شب زنده داری و صحبت با خاله جان و د.خ.ن. مان، تا ساعت 6 صبح، الان سطح هوشیاریم در حد صفره!  همکارام دارن در مورد کف بینی و طلسم و جادو و این جور خرافات.... حرف می زنند.  منم که دارم چرت می زنم و توان اظهار نظر ندارم.  فکر کنید  منی که درمورد خرافات نمی تونم فکر کنم، دارم رو چند تا گزارش عجیب غریب کار می کنم....

    چند وقت پیشا یکی بهم گفته بود رنگ هاله ام سبزه و پیشنهاد کرده بود دور و اطرافم و برای رنگ لباسهام از رنگ سبز استفاده کنم. من که جدی نگرفته بودم تا اینکه دو روز پیش یه ایمیل برام رسید که رنگ هاله رو با تاریخ تولد مشخص می کرد که برا من سبز در اومد. حالا باید برم از اون یکی! بپرسم ببینم تاریخ تولد منو می دونه اصلن یانه؟

    بعد هم اینکه اینطور که دارم از بحث همکاران گرمیم نتیجه گیری می کنم، خوبه مقادیری به این جادو جنبلا اعتقاد پیدا کنم بلکه بشه طلسم ها رو بشکنم. حیف که هیچ جوره دلم رضا نمی ده!  با این چیزا که دیگه همین یه ذره مفهومی هم که برای زندگی برا خودم تعریف کردم دود می شه می ره هوا و من راستی راستی خودم رو عروسک خیمه شب بازی می بینم.....

 

کلن دارم هذیان می گم تو خواب!   ZZZZZZZZZZZZZ :)