زندگی چیزی غیر از بازی نیست
حتمن خیلیها مثل من کلمهها، اعداد ، اشیا و لبخندها و نگاهها نشانه می شه براشون. معنی پیدا می کنه و وقتی یه کلمه، یه اسم، یه عدد، یه گل، گیاه و یا رنگ رو می بینن، فکرشون پر می کشه و یه عالمه خاطره های ریز و درشتِ تلخ و شیرین رو به یادشون می یاره. ناخودآگاه اخم می کنن یا لبخند می زنن.
امروز تو بیمارستان، شماره رو که گرفتم، بدون اینکه نگاش کنم گذاشتمش وسط دفترچه و نشستم کنار چندتا پیرمردی که حتمن نوبتشون قبل از من بود. آقاهه پرسید دخترم شمارهات چنده؟ برگه رو نگاه کردم، 20. لبخند بانمکی زد و گفت: تو خودت هم نمره ات بیسته دخترم.
اون 20 ای که برای خودم ساخته بودم، اون 20 های خیالی، طعم دیگه ای داشتن برام. حالا که دیگه باوروندم به خودم خواب خیال بودنهاش رو، بازی بچه گانه بودنش رو، دیگه نخواستم که لذت دروغیش رو هم بچشم حتی. سرسختم تو حفظ نوزدهم. گذاشتم 19 ها و 20 ها برام با معنی بمونن که هر وقت مثل امروز تو یه برگه ای 20 نوشتن و دادن بهم یه لبخند بزنم به یاد بازی 19 و 20 ای که برای خودم راه انداخته بودم. بازی بود .
همیشه می دونستم، ولی حالا دیگه به خودم قبولاندم که کتابی که بازشده باشه و داستانی که لو رفته باشه، کسی رغبتی به خوندنش نداره. نمره اش 20 نمی شه. خیلی عالی باشه تا همون 19 می رسه و نه بیشتر.
19، حتی 17 و 16 هم نمره های خوبی هستن. ولی من همیشه فکر کردم اگر 20 نیستی همان بهتر که صفر باشی و بدبختانه همیشه 14 و 15 و 17 شدم. همین 19 هم برام یه عالمه تجربه بود. یه عالمه نشانه است. ولی می خوام که نخوامش.
همان صفری که دو تا خط این ور و اون ورش داره رو عشق است.