چند تا خانوم که باهم خوب باشن و بسازن، اگه با هم بیفتن، هر روز تو اتاق مراسم تغییر دکوراسیون رخ می ده و رییس بزرگ شگفتانه! می شه.  امروز در حال شستن و سابیدن و جابجایی بودم، آقاهه که این کارا رو می کنه شانس آورد نبود. خسته شدم و خوابم می یاد.

      اگه این نیروی مشوق رو تو خونه داشتم الان خونه ام تغییر دکوراسیونش داده شده بود، خریداش رو کرده بودم و شست و شو سابیدناش هم تموم شده بود و یه خونه داشتم عین دسته گل!   احتیاج به نیروی کمکی و مشوق دارم.

                                                          

      چندسال پیش ها که یه شب در میون و شبی سه ساعت می خوابیدم، بقیه خوابم تو اتوبوس و تاکسی، نشسته و یا سرپا بود  خواب هم می دیدم حتی و وقتی بیدار می شدم که رسیده بودیم ترمینال شرق و یه خانومه ای دلش می سوخت و بیدارم می کرد و تازه باید مواظب می بودم تو راه برگشتم دوباره خوابم نبره و برگشته باشم شرکت D: ولی دیروز نمی دونم اون خواب و خستگی از کجا اومده بود که تو اتوبوس سرم رو تکیه دادم به صندلی و وقتی بیدار شدم، ایستگاه آخر بود و  همه داشتن پیاده می شدن.

[+]               

دیوانگی، کریستین بوبن:

  ".... راه درست برای بچه ها، هرگز همان راه پدر و مادر نیست، هرگز..."

...

..

.

    صبح به دلیل اعصاب خوردی کار رو بی خیال شدم رفتم اتاقم یه کتاب برداشتم و شروع کردم به خوندنش. آقای رییس هم نشسته بود روبرو، پرسید چی می خونی و نگاهی کرد و به به ای کرد ... گفتم، انگیزه برای کارکردن نمی ذارید که برای آدم، دارم مطالعه می کنم.  چیزی نگفت و منم یه ساعت و نیمی کتاب خوندم و با کامی کار کردم، کلی خوب بود. وسوسه شده ام هر روز صبح عصبانی بشم و انگیزه برای کار رو از دست بدم برم بشینم بقیه اش رو بخونم و تمرین هم بکنم. :)

زندگی بی حضور تلویزیون

      ساعتهای زیادی از عمرم پای تلویزیون هدر رفته.  همه سالهایی که باید برای کنکور درس می خواندم ویر دیدن سریالهای تلویزیون نمی ذاشتن. یادم هست چقدر زن برادرم بهم توصیه می کرد به جای دیدن خوش رکاب بروم سر درسم ولی نمی شد. باور کنید نمی شد. ولی سالهای زیادتری هم بود که ماهها حتی برای چند دقیقه هم پای تلویزیون نمی نشستم. حالا نه اینکه درس خوان شده باشم. فقط چون تلویزیون نداشتم.

     چند روزی هست که تلویزیون ندارم. حتی یکی از برنامه هاش هم نیست که الان حسرت بخورم که چرا نمی توانم ببینم و تازه متوجه شده ام که من هیچ برنامه ای رو نمی دیدم اصلا. ولی راستش دلم برای کنترل تلویزیون و عوض کردن کانالهاش تنگ شده، همش احساس می کنم یه چیزی گم کردم و ناخودآگاه دنبال کنترل می گردم و بعد چشمم به جای خالیش می افته.... .  برای اینکه جاش خالی نباشه و رفع خماری، تو سه شبی که خونه بودم، 5 تا فیلم دیدم، ایرانی، دوبله شده،ا تکراری! J  سنتوری- باغ فردوس 5 بعد از ظهر- لیلا- music of heart و بادبادک باز.

    

      دست و دلم به کار نمی ره. خانه را سپرده بودم به دوست جون و رفته بودم و وقتی برگشتم، کلی مرتبش کرده بود. ولی همچنان قفسه ها و کشوهایی که د.خ. خالی کرده خالین و وسایل و کتابام نامرتب اینجا و اونجا پخشند.  د.خ. هم الانه زنگ زده: فردا می یام اونجا! حالا به نظر شما د.خ. مهمانه و باید پاشم خونه رو مرتب کنم و آبروداری کنم، یا اینکه، خونه خودشه و من الان برم بگیرم بخوابم؟

    من که می گم خونه خودشه! :)

      الان داشتم یه نوشته ای می خوندم که خبر از نصب دوربین مداربسته در خوابگاه دختران می داد. کاری به این ندارم که این کار توهین هست به دختران و محدودیت جدیدی هست و تو منگنه گذاشتن بیشتر از قبل.  اول با خودم گفتم، چشم دلمان روشن. بعد یاد خواب وحشتناکی افتادم که دیشب دیده بودم و آخر فکرم این بود که با وجود بیماران روانی فراوان درجامعه برقراری امنیت در یک خوابگاه دخترانه کارآسانی هم نیست و یاد اتفاقات خوابگاه افتادم.

   برای تجربه بعضی چیزا باید تو خوابگاه دختران زندگی کرده باشی. باید یه دختر خوابگاهی باشی تا وقتی تو ترافیک گیر کردی، دلشوره امانت رو ببره که نکند در خوابگاه راببندند و فردا جواب حراستی ها را چه باید بدهی؟  یا وقتی می ری تلویزیون ببینی، مجبور باشی اول بری به سرپرستی خوابگاه اطلاع بدی که مجبور نباشی فردا شاهد و مدرک بیاوری و ثابت کنی که شب گذشته را تو خوابگاه بودی. یا برای رفتن به خانه فک و فامیلت یا شهرستان و خانه پدری مجبورباشی فرم پر کنی.  باید دختر خوابگاهی بوده باشی تا بدونی وقتی برای مهمانی منزل یکی از اقوامت رفتی و از طرف خوابگاهت تلفن کردن اونجا که چک کنند که واقعن اونجایی یا نه، باعث می شه چه حالی به آدم دست بده؟ اگر دختر باشی و تو خوابگاه زندگی کرده باشی ممکنه که نیم ساعتی تو دستشویی یا حمام یا آشپزخانه گیر کرده باشی برای اینکه یه آقا (معروف به یا اللهی) سرش را انداخته پایین و به بهانه تعمیر چیزی وارد خوابگاه شده یا اینکه مردی سرت داد کشیده باشه که چرا لباست مناسب نیست و جلو من ظاهری شدی و من دیدمت و ایمانم بر باد رفت. اگر در خوابگاه دختران زندگی کرده باشی امکان داره که یه شب از یک بلوک به بلوک دیگر خوابگاه رفته باشی و به خاطر قفل شدن درها تو اون بلوک زندانی شده باشی. یا حتی موقع برگشت به بلوک خودتون تو محوطه جامونده باشی و همه درها قفل شده باشن. یعنی کی ممکنه، وقتی بعد از ساعت قفل شدن بلوکها کار مهمی با دوستش یا همکلاسیش در بلوک دیگر داشت، دستش به جایی بند نباشه و مجبور باشه تا فردا صبر کنه؟ 

خب اینا خیلی هم مهم نیستن ولی دیگه باید حتمن دختر باشی تا سورپرایز شده باشی با غیب شدن لباس زیرت از بند رخت یا اینکه وحشت کرده باشی از دیدن شبحی از جنس مرد که شبانه تو خوابگاهها درحال گشت و گذاره.... .

 

     باهمه اینها زندگی در خوابگاه تجربه خیلی خوب و مفیدی برای من بوده و یه عالمه خاطره ریز و درشت تلخ و شیرین ازش دارم. زندگی در خوابگاه و تجربیاتش برای من، ارزش تحمل این سختیا رو داشته. :)

 

پ.ن:  خیلی خاطرات رو یادم رفته بنویسم، ولی این یکی رو که دوست جون تعریف کرده و من به چشم خودم ندیدمش، اضافه می کنم.  باید دختر باشیدکه وقتی خوابگاهتون آتیش گرفته و شکل حاجی فیروز شدین و وسط دود گیر افتادین و آتش نشانها اومدن نجاتتون بدن، مسئولان محترم قبل از اینکه به فکر نجات جان شما باشن، فکر مناسب بودن یا نبودن لباسی که تنتون هست،  باشند.

 

پ.ن. دوم:   از نوشتن این مطلب قصد نداشتم محیط خوابگاه یا وضعیت دختران خوابگاهی را سیاه جلوه بدم. من ۹ سال در ۴ خوابگاه مختلف زندگی کردم و اینا که نوشتم خاطرات این سالها بوده و با همه اینها اتفاقن تو خوابگاه به من اونقدرا هم سخت نگذشته. :)

    روز دومی بود که می رفتم سرکار، در تبریز. تازه از سرکار برگشته بودم که داییم اومد دیدنم و یه بسته ای هم دستش بود. یه ساعت! گفت: برای کارمند شدن اولین چیزی که لازمه ساعته - که خب الان تنها چیزی که من از کارمند بودن بهش اهمیت نمی دم به موقع سرکار رفتنه.   کمتر از یک ماه بعد ساعته خراب شد و من ناراحت از خراب شدن هدیه دایی، رفتم سراغ ساعت ساز و اونم گفت این ساعته دیگه ساعت نمی شه برات. بیا یکی دیگه بخر. وقتی برگشتم، تمام دل و روده ساعت رو ریختم بیرون و دوباره وصلشون کردم و چند تا پیچ هم اضافی آوردم و ساعته درست شد فقط اینکه همیشه باید برای 45 دقیقه جلوتر کوکش می کردی.

   از اون موقع تا حالا ساعته بارها و بارها از بلندی (ارتفاع نیم متر تا 2 متر) افتاده زمین و داغون شده و دوباره جمعش کردم و هنوز هم دقیق کار می کنه!!! همین الان هم از یک و نیم متری افتاد زمین و دوباره جمعش کردم و هنوز سالمه. این همه روده درازی کردم که بگم، تو این همه سال فقط کافی بود زندگی رو از ساعتم یاد بگیرم. زمین خوردن و شکستن و از نو ساخته شدن رو. باید خود زمین خورده درب و داغون شده ام رو از نو می ساختم.... .

حقيقت آدم ها آن نيست كه بر شما آشكار مي كنند، بلكه آن است كه از آشكار كردنش بر شما عاجزند. بنابر اين اگر مي‌خواهيد آنها را بشناسيد به آنچه می‌گويند گوش ندهيد، بلكه به آنچه ناگفته می‌گذارند گوش بسپاريد.

جبران خليل جبران

این چند روزه ماه رو دیدین که چقدر بزرگ و زیبا و نزدیک زمینه؟

      رفتم عروسی و برگشتم.  د.خ. جانمان خوشگل و ماه شده بود.  کلی خودمون رو کشتیم و رقصیدیم و خوش گذراندیم، البته تا جایی که فک و فامیل آقای داماد بهمون اجازه دادند! D:  پیشنهاد می شود اگر مثل من عادت به پوشیدن کفش های گل و گشاد دارید، از یک ماه قبل از مراسم ها روزی یک ساعت با کفش پاشنه بلندتان تمرین راه رفتن کنید.

 

      با توجه به اینکه فعلن رو دور شانسم، خیاط محترم، تمام مهارت خیاطیش رو یه جا جمع کرده بود و گند زده بود به لباسم. بعد از دو ساعت معطلی و ده بار پرو خودم رو مجبور کردم که بی خیال بشم با بی خیالی واقعی (چون دیگه کاری نمی شد کرد). فقط یکم بدتر از خودم دوخته بودش! برم یه چرخ خیاطی بخرم باصرفه تره!  تو راه کلی با دایی گرانقدرم صحبت می کردیم در مورد اعتماد به نفس مردم... و من به فکر اعتماد به نفس شدید خانوم خیاط بودم.  من هم اگر اون اعتماد به نفس رو داشتم به عنوان شغل دوم یه خیاطی باز می کردم!

 

    فقط باید نویسنده این وبلاگ باشید تا وقتی که به خاطر یک مورد اضطراری که 10 دقیقه هم براتون مهم بوده بی خیال یه بار تاکسی عوض کردن بشید و  دربستی سوار شوید که زودتر برسید به خونه و تاکسیه وسط بزرگراه پنچر بشه!   از بس تو این مدت خوش شانسی!!! آوردم که دیگه مثل آب و هوا لازم شده برام.

 این روزها خودم رو درگیر کارهای اداری کردم. می دوم دنبال کار و خدا می دونه بیرون کشیدن قوانین و مقررات از زیر زبون این آدمایی که کار دستشونه چقدر سخته! اگه اعتراض کنی که چرا قوانین رو چاپ نمی کنن و نمی دن دستت که بخونی و سر در بیاری، جواب می دن اگه اینکار رو بکنیم پس ما چه کاره ایم؟ اگه از خودشون بخوای بپرسی برای هر یک کلمه اش باید سه تا سوال بپرسی. حالا خدا می دونه این قانون و مقررات ها چقدرم منطقین! اعتراض که می کنی به غیر منطقی و عجیب بودنشون، لبخندی تحویلت می دن و اگه بخوان کمک کنن وسط لبخندها با ایما و اشاره و کنایه و استعاره سعی می کنن بهت بفهمونن که روش دور زدن قانونه چیه و اگر نه هم که می فرستنت پی نخود سیاه و وقتی به خودت می یای می بینی همه خوراکیها خورده شدن و تو یه دونه نخود سیاه هم نصیبت نشده. :)

 

 دیروز با آقاهه پشت تلفن که بحث می کردم، می گه: خانوم من از طرف تمام کارکنان اینجا از شما معذرت می خوام و.... .  می گم: آخه آقای محترم اگر فقط همان یک همکار شما که من رو اینهمه پیچونده کارش رو درست انجام می داد کافی بود، معذرت خواهی چه دردی از من دوا می کنه؟ 

     خدمت دوستان عزیزی که این خبر را می خوانند، دوست جون اول لپ تاپ و موبایلش رو نجات داده بعد خودش را! و در حال حاضر منزل اینجانب به سر می برد و این طور که معلوم است صدمه دیده این حادثه موبایل مریم بوده که احتمالن منفجر شده باشه ولی خودش سالم و سلامت ناپدید شده و نتونستم پیداش کنم. خب من آشنای دیگری در خوابگاه نداشتم. :)

ادامه هفت خوان

 

    تاریخ این نوشته را ببینید. خدا می داند در ادامه این در خواست، تاحالا چند تا خوان دیگه رو رد کردم و بیشتر از 20 تا امضای دیگه از این و اون گرفتم و خودم امضا کردم و هنوز به نتیجه ای نرسیدم. بهم پیشنهاد شد که رشوه پرداخت کنم! این کارو کرده بودم که همون پارسال انجام شده بود ولی عمرا، کور خوندن! همین الان رفتم داد و بیداد کردم (چقدر هم بلدم!) و  اعصابم خورده. می خواستم برم ساختمان اصلیشون و پرونده کذایی رو بگیرم و پاره کنم، راحت بشم! هرچند حالا دیگه فقط از روی لج و لجبازی پیگیرش هستم ، فقط برای رو کم کنی، حالا از کی نمی دونم!  راستش خیلی سردم بود، لباس درست نپوشیدم. یه لحظه عصبانیت رو گذاشتم کنار و فکر کردم دیدم عقد د.خ. حسابی مریض بودم و ترجیح دادم برای عروسی که می رم سالم باشم. 

پ.ن.  طاقت نیاوردم که زنگ زدم اداره مرکزی... .

   

     یک بار تجربه رشوه دادن موقع خرید خونه دارم و هنوز هم که یادش می افتم که چه بی خودی مردک.... 10 هزار تومن ازم گرفت به خودم لعنت می فرستم که چرا دادم بهش. تازه پول رو از من نگرفت و خیلی شیک به برادرم گفت که 10 تومن بگو بذارن لا سند و شما(برادرم) بیارید تا کارشون رو انجام بدم.

    سابقه پاره کردن درخواست را هم دارم، از زور عصبانیت. چند سال پیش رییس بزرگ در خواست مرخصیم رو امضا نکرد و من همانجا پاره اش کردم و انداختم سطل آشغال و اومدم بیرون.

 

     برای قبض تلفن 105 هزار تومنی هم یک باررفتم مخابرات، گفتن اشتباه شده، هفته بعد بیایید تا المثنی بدهیم. دیروز رفتم، المثنی گرفتم و دیدم فقط 2100 تومن کم شده، گفتند: از بیشتر از دو سال پیش!!!! صورتحسابهاتون اشتباه محاسبه شده و هیچ کاریش هم نمی شه کرد! گفتم تو این مدت ممکنه 3 تا مستاجر عوض شده باشه، گفت همینه که هست!  من بیشتر از 3 تومن خرج رفت و آمدم به مخابرات شده بود حالا اگه مرخصی هایی که گرفتم رو در نظر نگیریم. اونجا المثنی رو دقیق ندیدم که. وقتی سوار تاکسی شدم و به قدر کافی دور شدم دیدم نوشته بعد از پرداخت باید دوباره برش گردونم مخابرات تا تلفن قطع نشه! پوووف!

   شیشه های امور مشترکین سالم بودن. نتیجه اینکه تلفن جزو ضروریات زندگی مردم نیست. اگر آب، برق یا گاز بود و تهدید به قطع می شدن مردم.... . من شیشه خرد شده توسط مردم برای اشتباههای دو سه ماهه دیده ام!

a short hair girl

     بالاخره دل به دریا زدم و موهای صاف و بلندم رو سپردم به قیچی آرایشگره و حالا یه دختر مو کوتاه  داره اینجا می نویسه.

قیافه ام خیلی عوض شده و تو آینه خودم رو نمی شناسم. بخصوص وقتی آرایشگره مدل سیخ سیخی درستش کرد با خودم گفتم اوه، این دیگه کیه؟ حالا ولی خودم دوباره سشوار کشیدمشون و سعی کردم یکم شبیه خودم بشم! قبلنها هر وقت با د.خ. می رفتیم پیش این آرایشگره هر دوتامون رو شکل هم درست می کرد، که بعدها من آرایشگرم رو عوض کردم و این خاصیتش رو فراموش کرده بودم.

   حالا امروز با د.خ.ن. رفتیم پیش این آرایشگره، آخر سر، انگار که هر دوتامون را از رو یه الگو ساخته بودن.  همینطور الکی الکی اونقدر به موهایی که عینهو هم شده بودن با اینکه اسم مدلهاشون فرق می کرد خندیده بودم که دیگه حالم خوب شده (نسبت به دیروز)

 


     نمی دونم چرا یاد نمی گیرم که زندگی رو آسون بگیرم. اینه که همیشه کلی اتفاقات اعصاب خوردکن پشت سرهم برام پیش می یان و من سخت می گیرم و حرص می خورم و بعد که حسابی درب و داغون شدم می شینم از دور نگاه می کنم و خنده ام می گیره به خودمُ که چه الکی خودم رو آزار دادم! به خودم می گم بی خیال، و بعد هم فکر می کنم به اینکه، هیچ معلوم هست یه دقیقه دیگه حتی زنده باشی یا نه؟!

     ولی دیشبی کلن فلسفه وجودیم رو زیر سوال برده بودم، حالا اولین بارم هم نیست، به نظرم خدا من رو جزو سیاهی لشکرهاش خلق کرده که دنیا خیلی خالی از آدم هم نباشه وگرنه هرچی فکر می کنم می بینم نه خیری دارم و نه حتی شری! زیادی هیچم.... 

     امروز سر کلاسی که از طرف شرکت می ریم  همکارام رو که می دیدم چه اعتماد به نفسی دارن و چقدر از خود متشکرن بهشون حسودیم شد!